خوب عزیزان دل و همراهان گرامی، میریم که داشته باشیم گزارش برنامه هفته پیش را:
جونم براتون بگه که، هفته پیش قرار بود یه برنامه تفریحی داشته باشیم. از اینرو از خیلیا دعوت به عمل اومد که در این برنامه شرکت کنن. قرارمون کوه و جنگل درفک در منطقه منجیل و رودبار بود. از اونجایی که ارتفاع این کوه 2700 بود همه فکر میکردیم برنامه راحتی باید باشه. ما که قله های 4000 متری دیگه برامون راحت شده بود، پیش خودمون گفتیم ههه این که کاری نداره!
صبح 7 اردیبهشت ساعت 6 از تهران، میدان آزادی با یکی از این مینی بوس قدیمیا در حالی که 21 نفر بودیم به سمت منجیل راه افتادیم. ساعت 12 رسیدیم به روستای شیرکوه و صدای اذان رو میشندیم که به سمت بالا حرکت کردیم. مناظر واقعا رویایی بود. یعنی حتی به خواب هم همچین مناظری ندیده بودم. بعد از 3 ساعت راهپیمایی در جنگل، یهو متوجه شدیم داریم دور خودمون میچرخیم. یعنی به اشتباه یه تپه رو چرخ زده بودیم. لازم به ذکر است که ما نه جی پی اس داشتیم و نه فکر میکردیم به راهنما نیاز هست. خلاصه برای اینکه بتونیم درست تصمیم بگیریم تصمیم بر این شد که نهار بخوریم تا ذهنمون باز بشه و راه درست رو انتخاب کنیم. این شد که یه جایی پیدا کردیم مثل دشت، پر از گلای زرد، که دوستان بهش میگفتن خر غلت( از بس که قشنگ بود) بعد از نهار دوباره راه افتادیم ولی دیگه خیلی مطمئن نبودیم که مسیر درسته. تا اینکه به پست یکی از محلیا به اسم علی آقا برخوردیم که گاوهاشو آورده بود توو جنگل. این علی آقا حاضر شد ما رو تا منطقه ای به اسم لارنه راهنمایی کنه، واسه همین گاوهاشو رد کرد رفت و همراه ما اومد. از اینجای مسیر شیب تندتر میشد و ما چلیک چلیک عرق میریختیم و از اونجایی که هوا داشت تاریک میشد و علی آقا باید برمیگشت خیلی وقت واسه استراحت نداشتیم. اینجای برنامه بود که اونایی که صرفا تفریحی اومده بودن و تجربه کوهنوردی نداشتن خیلی اذیت شدن. بالاخره با هر سختی ساعت 7 غروب به منطقۀ بی نظیر لارنه رسیدیم. علی آقا رفت و شماره اشو محض احتیاط به ما داد و ما همونجا چادر زدیم. بچه ها آتیش روشن کردن و خیلی بهشون خوش گذشت، منم مثل مرغ رفتم خوابیدم. صبح هم از ما 21 نفر فقط 13 نفرمون به سمت قله به راه افتادیم. یعنی بقیه دیگه نایی براشون نمونده بود. فکر میکردیم از منطقه لارنه تا قله 4 یا 5 ساعت باشه، برای همین به راننده مینی بوس گفتیم ساعت 5 توو روستای شیرکوه منتظرمون باشه. از مسیری که روز قبل از علی آقا پرسیده بودیم و در ساعت 7:30صبح به سمت قله رفتیم. باز هم میگم توو دل این جنگل مناظری میبینی که هوش از سرت میپره. هیچ آدمیزادی نیست. فقط صدای هزار و دارکوب و هدهد میاد. درختای تنومند و سر به فلک کشیده. تا چشم کار میکنه درخت و سبزی. خلاصه که بعد از 4:30 پیاده روی به منطقه جیرانه رسیدیم. توو این منطقه یه خانواده دامدار زندگی میکردن که واقعا بهشون غبطه خوردم. به دور از هیاهوی شهر و در آرامش زندگی میکردن. توو این منطقه بود که فهمیدیم تا قله 4 ساعت راه هست. حالا ساعت چند بود 12 ظهر. فقط 4تا کوله همراهمون بود، یه مقدار ناچیز خوراکی. بدون روشنایی و لباس گرم کافی و هیچ امکانات دیگه ای. هرچی که داشتیم توو همون منطقه لارنه تو چادرا بود. خوب دیدیم نمرسیم 4 ساعت تا قله بریم و برگردیم تا ساعت 5 خودمونو به مینی بوس برسونیم. این شد که تصمیم گرفتیم برگردیم. آقا چشمتون روز بد نبینه، توو راه برگشت یه جا رو اشتباه رفتیم و در دل جنگلهای درفک گم شدیم. تا یه پاکوب پیدا میکردیم ذوق زده میشدیم و فکر میکردیم راه پیدا شده اما وقتی میدیدیم به جایی نمیرسه آه از نهادمون بلند میشد. میرفتیم بالا، میومدیم پایین، میرفتیم شرق، میرفتیم غرب، راه پیدا نمیشد. همه خسته و گشنه. ساعت چنده، 5 بعد از ظهر. ما قرار بود این ساعت توو روستای شیرکوه باشیم. بالاخره یه جاده جنگلی پیدا کردیم. 3 ساعت هم توو این جاده رفتیم. نمیدونستیم که آیا به جایی ختم میشه، و اگر میشه چند ساعت دیگه! ساعت 7:30 بود و فقط به این فکر میکردیم که اگه مجبور بشیم شب توو جنگل بمونیم چکار کنیم؟! سرانجام بعد از 6 ساعت گمگشتگی به پست آدمیزاد خوردیم و خیالمون راحت شد. دیگه باقی ماجرا بماند که اون بنده خداهایی که با ما قله نیومدن چقد نگران شده بودن. ما که از یه جای دیگه سر در آوردیم، و خودمونو به روستا رسوندیم و اونا هم شب با همون علی آقای راهنما که از قبل باهاش هماهنگ شده بود بره پیش چادرا ،همونجا موندن و صبح همه چادرا و وسایل رو جمع کردن و اومدن پیش ما. خونه یکی از محلیا موندیم و جاتون خالی یه نهار مفصل خوردیم و ساعت 4 بعد از ظهر به سمت تهران برگشتیم. محلیا میگفتن پارسال از یه گروه 5 نفره 3 نفرشون توو جنگل گم شدن و دیگه اثری ازشون پیدا نشدو معتقد بودن خدا خیلی به ما رحم کرده.
این بود برنامه تفریحی 2 روزۀ ما.
نتیجه اخلاقی: اول از میزان سختی مسیر آگاه شوید و بعد از دوستان خود برای همراهی دعوت کنید.
همه جای جنگل شبیه به همه، بدون راهنما و یا جی پی اس به دل جنگل زدن اشتباه است، اشتباه.
همیشه به میزان کافی خوراکی و تجهیزات همراهتون باشه، هر اتفاقی ممکنه بیوفته و برنامه اونطور که قرار بوده پیش نره.
آخه یعنی چی که نمی آی بنویسی؟ یه وجب خاک رو وبلاگ نشسته، بیا یه دستی به سر و روش بکش. آخه چرا انقد تنبلی میکنی؟ من با تو چکار کنم؟
ببین، دیگه پر رو نشو. اینهمه مطلب واسه نوشتن داری. نمیدونم چی بنویسم، شد بهونه؟
تو از گنجشکا که با جیک جیک کردن یا از شمشادا که با جوونه زدن، اومدن بهار رو مژده میدادن کمتر بودی آخه؟ خوب یه مطلب در مورد نوروز و وعدۀ آخر سال و عیدی مینوشتی دختر خوب.
از سفری که به جنوب داشتی. تو مگه نرفتی خرمشهر، آبادان، اهواز و سربندر؟ رفتی یا نرفتی ؟ خوب از سفر میگفتی.
میگفتی مردم جنوب با همۀ صفا و صمیمیتی که دارن، با لبای خندون و لهجۀ قشنگی که دارن، چقدر دلشون خونه. مینوشتی که چقد توو این شهرا، مخصوصا آبادان و خرمشهر برای این راهیان نور تبلیغ رو در و دیوار هست و هزینه میشه و مثلا هدف زنده نگهداشتن ِ نام شهداست، غافل از اینکه مردم خوب این دیار از یه جدولبندی و آسفالت معمولی توو کوچه ها و خیابوناشون محرومن و یه نم بارون که میزنه باید توو گل دست و پا بزنن.
بگو این بچه های آبادان چقد خوشتیپن! قبلش بزن به تخته. به قول یه فروشنده ای اینا اگه 100 تومن پول داشته باشن، 90 تومنش خرج تیپشون میشه.
اصلا اینا همه به کنار. اینا هیچی، خانم مگه شما تولدتون نبود؟ میومدی آه و ناله میکردی که ای وای یه سال دیگه گذشت، نشد آنچه میباید میشد. میگفتی دوستات توو پارک ایرانشهر، قبل از دیدن تاتر آمدیم ، نبودید، رفتیم برات تولد گرفتن و هدیه های قشنگ گرفتی!
خانم جان شما که یه سفر هم به زنجان داشتی آخه. چرا انقد منو حرص میدی؟ خوب بنویس. نکنه سوادت نم کشیده؟
از غار کتله خور، از گنبد سلطانیه که بزرگترین گنبد خشتی دنیاست، از حمام سالار که شده سفره خونه
اصلا به من چه! میخوای بنویس میخوای ننویس. والا...
ما چرا باید بریم سینما؟ چرا باید فیلم ببینیم؟
واقعا چرا؟
برای رشدِ کدوم سینما باید هزینه کنیم؟ این همه آدم همه روزه پا میشن میرن سینما، برای دیدن چه فیلمی؟ با چه محتوایی؟
یه فیلم با محتوای اجتماعی؟ طنز؟ تاریخی؟
سه تا فیلم اخیری که دیدم به لعنت خدا هم نمی ارزیده. اولیش پرتقال خونی بود که واقعا شرم آور بود، دومی در امتداد شهر که یه فیلم تقلیدی و بدون انسجام و هماهنگی بود و آخری هم که قبرستان غیر انتفاعی که اصلا طنز نبود، هیچی نبود. یه فیلم بی معنی و مفهوم.
با وجود این شرایط، اینکه بعضیا سعی میکنن نسخه کپی و قاچاق تهیه کنن کاملا حق دارن. که این فیلما حتی ارزش تهیه نسخه کپی هم ندارن.
خلاصه که کارد به استخون رسیده...
بعضی وقتا برای بدست آوردن تجربه توو این زندگی پر از فراز و نشیب باید بهای سنگینی پرداخت کنیم. وقتی پست قبلی رو میذاشتم اصلا فکر نمیکردم به این زودی بیام بگم دیگه هیچ تصمیمی در کار نیست.
از ما آدمای ناپایدار و بدعهد و بی معرفت این دوره زمونه هر چقدر که گفتن، کم گفتن.
این روزها همه ابری اند، منتظر طلوع آفتاب از مشرقم.
ّ
هر روز که تصمیم میگیرم مطلبی بنویسم و توو وبلاگ بذارم، نظرم عوض میشه. حوصله نوشتن ندارم. دلم برای ستایش خیلی تنگ شده. اون طفلکی هم خیلی دلش میخواد برگرده. البته بزرگ میشه و میفهمه که اشتباه میکرده. زندگی در وطن عذاب لذت بخشی است. هر روز شاهد دزدی، دروغ، نزاع، تاراج، منزوی شدن بودن کار آسونی نیست. همونجا بمون ستایشم که در وطن به جز پریشانیِ فکر و خیال چیزی نیست. چقدر دلم میخواد که زودتر ببینمت و دوباره بغلت کنم، ببوسمت.. آه از این دلتنگی
هفته پیش به دیدن فیلم اسب حیوان نجیبی است رفتم. فیلم خوبی بود و پیشنهاد میکنم ببینید. برای دیدن تاتر خشکسالی و دروغ هم رفتم که پشت درهای بسته موندم. جلوی اجرای نمایش رو گرفته بودن تا زمانیکه کارگردان اصلاحات لازمه رو اجرا کنه. آدم چی میتونه بگه...
تا حالا شده تصمیمی بگیرید که خودتون هم باورتون نشه تا چه رسد به اطرافیانتون؟ من گرفتم. خدا کنه به اینجا نرسم که این چه کاری بود کردی! بعضی وقتا مستاصل میشم. نمیدونم چکار کنم! نمیدونم چطور به اینجا رسید! میزنم به بی خیالی. هر طور هم که بشه فقط و فقط خودم مسئولم نه هیچ کس دیگه. تصمیمی برای زندگی، برای یک عمر زندگی. آگاهانه این تصمیم رو گرفتم و پشیمون نیستم اما میترسم. یه ماشین زمان میخوام، برم به آینده و تبعات تصمیمی که گرفتمو ببینم. خودم عیب نداره اما امیدوارم به کسی آسیب نرسونم.
امید به آینده هم خوب چیزیه. امیدوار باش به بهبود اوضاع جهان، مریمی...
دیروز خیلی روز سختی بود.
همیشه دور شدنِ عزیزان و اونایی که دوستشون داریم تجربۀ سختی بوده.
وقتی به یک نفر انس می گیریم و یک عالمه خاطرات مشترک باهاش داریم، جدا شدن ازش بسیار سخت میشه.
دیروز خاطرات این 5 ساله، از زمانی که به دنیا اومد و فقط یک کیلو و 600 گرم وزن داشت و من واقعا میترسیدم بغلش کنم تا وقتی که راه افتاد و از در و دیوار بالا میرفت، مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شد.
روزایی که خونه ما بود و باید با هزار کلک بهش شام و ناهار میدادیم، بازی میکرد و خستگی ناپذیر بود، زمین میخورد و از روی غرور صداش در نمی اومد، ساعت 11 شب میگفت بریم پارک و هرچی میگفتی الان نمیشه تو کّتش نمیرفت،....
لحظه لحظه خاطره دارم، از جزئی ترین اتفاقات تا بزرگترینش که همین دیروز بود.
هر وقت میومد خونۀ ما دیگه حاضر نمیشد برگرده خونۀ خودشون. با هزار کلک که حالا برو ما هم میاییم پیشت، برو خرید دوباره برگرد، راضی به رفتن میشد ولی میگفت من خداحافظی نمیکنم چون دوباره برمیگردم. اما اینبار از غمی که توی چشماش بود کاملا میشد فهمید که نمیخواد خداحافظی کنه. خودشو زد به خواب وروجک.
طول میکشه تا به نبود فیزیکیش عادت کنیم. ستایش تنها برادرزاده و تنها نوۀ خانوادۀ ماست که برامون خیلی عزیزه و حالا دیگه بعد مسافت به ما اجازه نمیده زود به زود ببینیمش.
امیدوارم فرزندان ایران هر جا که هستند تندرست، شاد و کامیاب باشند.
و به امید دیدارشون
هفته پیش در تاریخ 21 و 22 مهر صعود به الوند داشتیم. الوند کوهی است به ارتفاع 3500 متر و در شهر همدان واقع شده است. غروب روز 5 شنبه 21 مهر با مینی بوس به سمت همدان حرکت کردیم. تعداد اعضا 12 نفر بود. به خاطر کندی حرکت مینی بوس و دیر اومدنش ساعت 1 بامداد به گنجنامه رسیدیم و همونجا چادر زدیم و فرداش ساعت 6 بیدارباش بود. ساعت 7:30 هم به سمت بالا حرکت کردیم و 1 ساعته به پناهگاه میشان رسیدیم، صبحانه مفصلی خورده شد ولی من نتونستم درست و حسابی بخورم علتش هم اینه که هروقت سردم میشه اشتهام کور میشه و این خیلی بده. انتظار همه ما این بود که کوهی با این ارتفاع باید صعودش هم آسان باشه، نه اینکه نبود ولی از ابتدای مسیر باد میوزید و هر چه بالاتر میرفتیم شدیدتر میشد. بعد از راه افتادن از پناهگاه میشان به دشت میشان رسیدیم و از اونجا هم به سمت قله کلاغ لان و الوند حرکت کردیم. نزدیکای قله هم یه پناهگاه خوب بود که کمی استراحت کردیم و به سمت فتح قلل پیش رفتیم. میگم قلل برای این هست که 4 تا قله نزدیک به هم بود که دوتاش اسم نداشت ولی ما ازشون بالا رفتیم و باهاشون عکس انداختیم. 100 متر آخر قله الوند دست به سنگ سبکی داره و باید حواست باشه که از چه مسیری رفتی که گم نکنی. خلاصه اینکه بعد از برگشتن به پناهگاه متوجه شدیم تعدادی از دوستان که زودتر رسیده بودن بدون خوردن ناهار به سمت پایین حرکت کردن، منم که صبحانه درستی نخورده بودم مجبور شدم با بیسکویت و تقویتی نیروی خودمو حفظ کنم تا به پناهگاه میشان برسیم و اونجا ناهار مختصری خوردیم و راه بیافتیم. عصرگاه جمعه گنجنامه بودیم و به سمت تهران برگشتیم.
دیروز یعنی جمعه 29 مهر برای صعود قلعه دختر، رفتیم آهار و بسیار لذت بردیم. میخوام به همه دوستانی که براشون میسره و از دیدن طبیعت لذت میبرن پیشنهاد بکنم که حتما یه سر به این منطقه بزنن و از رنگ آمیزی درختها در فصل پاییز حظ ببرن. واقعا مناظری که میبیند رویایی خواهد بود و بهتون خوش میگذره. درختهایی به رنگ زرد و قرمز، با هوایی که رو به سردی میره و صدای رودخونه یه بهشت پاییزی رو براتون تداعی میکنه.