مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

من و عمه شوکت

بعضی وقتا قصۀ دنیا هم خوندنی میشه و هم حسابی شنیدنیه 

مثل وقتی که نوزادی به خانواده اضافه میشه و همراه با خودش شادی و سرزندگی میاره و هر بار که میخنده اطرافیانش رو با خودش میخندونه.

مثل همچین روزی که وقتی من بدنیا اومدم، حتما باعث خوشحالی پدر و مادر و خاله و عمه شدم.

اما یه وقتایی هم هست که دلت میخواد چند صفحه از این کتاب قصه، هیچوقت نه خونده بشن و نه شنیده بشن.

درست مثل امروز که مصادف بود با خاکسپاری عمۀ بزرگم.

عمۀ دوست داشتنی ای که آروم بود و مصادق کاملی از کسی که آزارش به مورچه هم نرسیده بود.

در حالیکه تنها 12 روز مونده بود که عازم سفر حج بشه و خدا میدونه که چه ذوق و شوقی برای این سفر داشته، باید در یک سانحه رانندگی به دیدار صاحب خانه خدا میرفت.

عمه جونم، وقتی سال جدید رو بهت تبریک گفتم و قول دادی برای تابستون از اهواز بیایی تهران، اصلا فکر نمیکردم این آخرین مکالمه ام باهات باشه.

امیدوارم جایی که الان هستی سبزِ سبز، پوشیده از گلهای رنگارنگ و در آرامشی بی نظیر باشد.

روحت قرین رحمت و آمرزش الهی

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠
تگ ها :

آخر سال

روزهای آخر سال همیشه برای من لذت بخش بودن. این شلوغی و ازدحام رو دوست دارم. هرچند که امسال مثل سالهای پیش نیست. آرامش و خلوتیه بعد از این هیاهو رو هم دوست میدارم.

به سال جدید دل بستم، که پر از رخدادهای خوب برای همه باشه.

خسته و پر تنشم اما امید رو زنده نگه میدارم.

**دیشب روح ناآروم و سرگردانی داشتم. خودم که خوابهای آشفته دیدم هیچ، یکی بهم گفت به خوابم اومدی در حالی که گریه میکردی، یکی دیگه گفت به خوابم اومدی در حالی که صاحب دختر بچه ای بودی. ما که به نیت خیر و شادی گرفتیم.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳
تگ ها :

زندگی

سرمو میگیرم بین دستام. ذهنم در آن واحد به هزار جور مسئله فکر میکنه. سرنوشت ما چی میشه ؟

میخوایم به کجا برسیم ؟

وقتی دیگران در مورد تصمیماتی که میخوای برای زندگیت بگیری مهمتر از خودت میشن، این میشه که هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

ممکنه توو یه برهه از زمان، شدیدا چیزی رو بخوای، اما انقد سنگ جلو پات میندازن، انقد اما و اگر برات میارن، انقد شرط و شروط میذارن که دیگه زمان از دست میره. اهمیت چیزی که شدیدا میخواستیش برات کمرنگ میشه. مثل این میمونه که در 10 سالگی عروسکی رو خواسته باشی اما در 30 سالگی بهت داده باشنش. دیگه اون ذوق زدگی از داشتن عروسک بهت دست نمیده.

هر چی سن میره بالاتر تحمل غصه ها بیشتر میشه اما حجمشون هم به نسبت میره بالاتر. اگه یه نفر میزنه به سیم آخر واسه اینه که خارج از تحملش، غصه بارش کردن.

ادم اگه نخواد به اینجا ( سیم آخر ) برسه باید قبلش یه حرکت انقلابی بکنه و خودشو از مهلکه خلاص کنه.

من بلد نیستم و به اونایی که این کارو کردن و جسارتشو داشتن و دارن غبطه میخورم. میترسم دست به اینکار بزنم و انقلابم به شورش تبدیل بشه، اونوقت خر بیار و باقالی بار کن.

بعضی وقتا زندگی کردن از هر کاری توو دنیا سخت تر میشه.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
تگ ها :

صعود به دماوند

صعود به دماوند برنامه ای بود که برای نیمه شعبان در نظر گرفته بودیم ، اما با وجود اینکه از نظر جسمی هیچ مشکلی نداشتم و دچار ارتفاع زدگی نشدم تا ارتفاع 4500 نتونستم صعود کنم. مشکل اصلی نداشتن تجربه و دانش کافی برای صعود بود. از برنامه که برمی گشتیم حالم خیلی گرفته بود، چون میدونست که توان برای صعود داشتم و نشد. مخصوصا که از گروه 22 نفری ما 7 نفر صعود کرده بودن و خیلی از حس زیبای رسیدن به قله تعریف میکردن. همونجا تصمیم گرفتم اگر هفته بعد هوا خوب بود، دوباره برای صعود بیام. خدا رو شکر که هوا خوب بود و دوباره قسمتون شد بیاییم دماوند.

صعود مثل هفته پیش از جبهه غربی انجام گرفت. مزیت جبهه غربی به اینه که خیلی زود به ارتفاع 4150 متری که پنگاه سیمرغ قرار داره میرسی و از گوگرد هم خبری نیست، اما شیبهای تندی داره. ما دفعه پیش 3 ساعته به پناهگاه رسیدیم، اما این دفعه 2 ساعت و ربع طول کشید. از اونجایی که هفته آخر صعود قبل از ماه رمضون بود و هفته بعد هم هوای دماوند خراب میشد، پناهگاه نسبتا شلوغ بود. تقریبا ساعت 10:30 بود که حرکت کردیم و ساعت 1 به پناهگاه رسیدیم. 2 ساعت استراحت کردیم و نهار خوردیم و ساعت 5 برای هم هموایی 500 متر بالا رفتیم و برگشتیم. حالم انقد خوب بود که حاضر بودم همون روز صعود کنم. شب شام خوردیم و استراحت کردیم و صبح ساعت 3:30 بیدار شدیم . صبحانه خوردیم و از مسیر سمت راست که بیشتر سنگیه صعود رو آغاز کردیم. هنوز نیم ساعت بالا نرفته بودیم که احساس کردم اصلا حالم خوب نیست. کلافه بودم از اینکه روز قبل که برای هم هموایی میرفتم عالی بودم و حالا خوب نیستم. به توصیۀ دوستان یک عدد لیمو رو تا آخر مسیر همراه داشتم و هر نیم ساعت مقداری ازش میخوردم. واقعا معجزه میکرد. این یکی از نکاتی بود که از دفعه قبل یاد گرفته بودیم. نکتۀ دیگه این بود که هر 200 متر می ایستادیم و مقداری خوراکی و آب میخوردیم. خوردن آب قبل و حین صعود بسیار بسیار مهمه. از ارتفاع 4900 به علت فشار هوا صعود خیلی سخت میشه. برای هر قدم باید یه نفس عمیق کشید. باید اجازه بدید تا اکسیژن کافی به خون برسه. سخت ترین قسمت مسیر سینه کشه آخره، که هر چی میری تموم نمیشه. خدا رو شکر در حالی که کاملا سالم و سرحال بودم موفق به صعود شدم . 8 ساعت و نیم طول کشید تا از پناهگاه سیمرغ صعود انجام بشه.

 بر بلندای بام ایران، دماوندِ عزیز ایستادن انقدر لذت بخشه که قابل وصف نیست. از کسانی که صعود کرده بودن شنیده بودم که پات که به قله میرسه گریه ات میگیره. ولی فکر نمیکردم واسه خودم هم این اتفاق بیوفته، اما افتاد. دست خودت نیست، به سمت تابلوی قله که حرکت میکنی بی اختیار اشک میریزی.

نیم ساعت رو قله بودیم و دور افتخار زدیم و از دهانۀ آتشفشانی دماوند دیدن کردیم، فقط حیف که به خاطر غبار زیاد امکان دیدن دریای شمال ممکن نبود. فرود هم تا پناهگاه، 5 ساعت طول کشید. از گروه 4 نفرۀ ما 3 نفر صعود کردیم.

خدای را سپاس که این امر سخت، ممکن شد.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٥
تگ ها :

سئوال

چی درسته ؟ چی غلط ؟

کی خوبه ؟ کی بد ؟

کی قابل اعتمادِ ؟ کی نیست ؟

کِی وقتشه ؟ کِی نیست ؟

چکار بکنم ؟ چکار نکنم ؟

رفتن یا موندن ؟

دیگران تو رو برای چی توو جمعشون میپذیرن؟ دوستت دارن یا به امید منفعتی هستن؟ یا گزینۀ هر دو صحیح میباشد؟

امید واهی دادن از کِی باب شد؟

دقیقا از چه زمانی قول شرف دادن دیگه ارزش نداره ؟

واژۀ تعهد از کِی داره کنج پستو خاک میخوره ؟

درک موقعیت یعنی چی ؟

همۀ سعیمو میکنم [ ولی کاری نمیکنم ] یعنی سرِکارت گذاشتم ؟ توضیح دهید.

کی بیشتر دوستت داره ؟

تا کِی اوضاع همینطوریه؟

کِی باید فرار کرد؟ به کجا ؟

از خودت بپرسم یا خودم؟

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥
تگ ها :

گمگشتگی

خوب عزیزان دل و همراهان گرامی، میریم که داشته باشیم گزارش برنامه هفته پیش را:

جونم براتون بگه که، هفته پیش قرار بود یه برنامه تفریحی داشته باشیم. از اینرو از خیلیا دعوت به عمل اومد که در این برنامه شرکت کنن. قرارمون کوه و جنگل درفک در منطقه منجیل و رودبار بود. از اونجایی که ارتفاع این کوه 2700 بود همه فکر میکردیم برنامه راحتی باید باشه. ما که قله های 4000 متری دیگه برامون راحت شده بود، پیش خودمون گفتیم ههه این که کاری نداره!

صبح 7 اردیبهشت ساعت 6 از تهران، میدان آزادی با یکی از این مینی بوس قدیمیا در حالی که 21 نفر بودیم به سمت منجیل راه افتادیم. ساعت 12 رسیدیم به روستای شیرکوه و صدای اذان رو میشندیم که به سمت بالا حرکت کردیم. مناظر واقعا رویایی بود. یعنی حتی به خواب هم همچین مناظری ندیده بودم. بعد از 3 ساعت راهپیمایی در جنگل، یهو متوجه شدیم داریم دور خودمون میچرخیم. یعنی به اشتباه یه تپه رو چرخ زده بودیم. لازم به ذکر است که ما نه جی پی اس داشتیم و نه فکر میکردیم به راهنما نیاز هست. خلاصه برای اینکه بتونیم درست تصمیم بگیریم تصمیم بر این شد که نهار بخوریم تا ذهنمون باز بشه و راه درست رو انتخاب کنیم. این شد که یه جایی پیدا کردیم مثل دشت، پر از گلای زرد، که دوستان بهش میگفتن خر غلت( از بس که قشنگ بود) بعد از نهار دوباره راه افتادیم ولی دیگه خیلی مطمئن نبودیم که مسیر درسته. تا اینکه به پست یکی از محلیا به اسم علی آقا برخوردیم که گاوهاشو آورده بود توو جنگل. این علی آقا حاضر شد ما رو تا منطقه ای به اسم لارنه راهنمایی کنه، واسه همین گاوهاشو رد کرد رفت و همراه ما اومد. از اینجای مسیر شیب تندتر میشد و ما چلیک چلیک عرق میریختیم و از اونجایی که هوا داشت تاریک میشد و علی آقا باید برمیگشت خیلی وقت واسه استراحت نداشتیم. اینجای برنامه بود که اونایی که صرفا تفریحی اومده بودن و تجربه کوهنوردی نداشتن خیلی اذیت شدن. بالاخره با هر سختی ساعت 7 غروب به منطقۀ بی نظیر لارنه رسیدیم. علی آقا رفت و شماره اشو محض احتیاط به ما داد و ما همونجا چادر زدیم. بچه ها آتیش روشن کردن و خیلی بهشون خوش گذشت، منم مثل مرغ رفتم خوابیدم. صبح هم از ما 21 نفر فقط 13 نفرمون به سمت قله به راه افتادیم. یعنی بقیه دیگه نایی براشون نمونده بود. فکر میکردیم از منطقه لارنه تا قله 4 یا 5 ساعت باشه، برای همین به راننده مینی بوس گفتیم ساعت 5 توو روستای شیرکوه منتظرمون باشه. از مسیری که روز قبل از علی آقا پرسیده بودیم و در ساعت 7:30صبح به سمت قله رفتیم. باز هم میگم توو دل این جنگل مناظری میبینی که هوش از سرت میپره. هیچ آدمیزادی نیست. فقط صدای هزار و دارکوب و هدهد میاد. درختای تنومند و سر به فلک کشیده. تا چشم کار میکنه درخت و سبزی. خلاصه که بعد از 4:30 پیاده روی به منطقه جیرانه رسیدیم. توو این منطقه یه خانواده دامدار زندگی میکردن که واقعا بهشون غبطه خوردم. به دور از هیاهوی شهر و در آرامش زندگی میکردن. توو این منطقه بود که فهمیدیم تا قله 4 ساعت راه هست. حالا ساعت چند بود 12 ظهر. فقط 4تا کوله همراهمون بود، یه مقدار ناچیز خوراکی. بدون روشنایی و لباس گرم کافی و هیچ امکانات دیگه ای. هرچی که داشتیم توو همون منطقه لارنه تو چادرا بود. خوب دیدیم نمرسیم 4 ساعت تا قله بریم و برگردیم تا ساعت 5 خودمونو به مینی بوس برسونیم. این شد که تصمیم گرفتیم برگردیم. آقا چشمتون روز بد نبینه، توو راه برگشت یه جا رو اشتباه رفتیم و در دل جنگلهای درفک گم شدیم. تا یه پاکوب پیدا میکردیم ذوق زده میشدیم و فکر میکردیم راه پیدا شده اما وقتی میدیدیم به جایی نمیرسه آه از نهادمون بلند میشد. میرفتیم بالا، میومدیم پایین، میرفتیم شرق، میرفتیم غرب، راه پیدا نمیشد. همه خسته و گشنه. ساعت چنده، 5 بعد از ظهر. ما قرار بود این ساعت توو روستای شیرکوه باشیم. بالاخره یه جاده جنگلی پیدا کردیم. 3 ساعت هم توو این جاده رفتیم. نمیدونستیم که آیا به جایی ختم میشه، و اگر میشه چند ساعت دیگه! ساعت 7:30 بود و فقط به این فکر میکردیم که اگه مجبور بشیم شب توو جنگل بمونیم چکار کنیم؟! سرانجام بعد از 6 ساعت گمگشتگی به پست آدمیزاد خوردیم و خیالمون راحت شد. دیگه باقی ماجرا بماند که اون بنده خداهایی که با ما قله نیومدن چقد نگران شده بودن. ما که از یه جای دیگه سر در آوردیم، و خودمونو به روستا رسوندیم و اونا هم شب با همون علی آقای راهنما که از قبل باهاش هماهنگ شده بود بره پیش چادرا ،همونجا موندن و صبح همه چادرا و وسایل رو جمع کردن و اومدن پیش ما. خونه یکی از محلیا موندیم و جاتون خالی یه نهار مفصل خوردیم و ساعت 4 بعد از ظهر به سمت تهران برگشتیم. محلیا میگفتن پارسال از یه گروه 5 نفره 3 نفرشون توو جنگل گم شدن و دیگه اثری ازشون پیدا نشدو معتقد بودن خدا خیلی به ما رحم کرده.

این بود برنامه تفریحی 2 روزۀ ما.

نتیجه اخلاقی: اول از میزان سختی مسیر آگاه شوید و بعد از دوستان خود برای همراهی دعوت کنید.

همه جای جنگل شبیه به همه، بدون راهنما و یا جی پی اس به دل جنگل زدن اشتباه است، اشتباه.

همیشه به میزان کافی خوراکی و تجهیزات همراهتون باشه، هر اتفاقی ممکنه بیوفته و برنامه اونطور که قرار بوده پیش نره.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

بنویسم یا ننویسم..

آخه یعنی چی که نمی آی بنویسی؟ یه وجب خاک رو وبلاگ نشسته، بیا یه دستی به سر و روش بکش. آخه چرا انقد تنبلی میکنی؟ من با تو چکار کنم؟

ببین، دیگه پر رو نشو. اینهمه مطلب واسه نوشتن داری. نمیدونم چی بنویسم، شد بهونه؟

تو از گنجشکا که با جیک جیک کردن یا از شمشادا که با جوونه زدن، اومدن بهار رو مژده میدادن کمتر بودی آخه؟ خوب یه مطلب در مورد نوروز و وعدۀ آخر سال و عیدی مینوشتی دختر خوب.

از سفری که به جنوب داشتی. تو مگه نرفتی خرمشهر، آبادان، اهواز و سربندر؟ رفتی یا نرفتی ؟ خوب از سفر میگفتی.

میگفتی مردم جنوب با همۀ صفا و صمیمیتی که دارن، با لبای خندون و لهجۀ قشنگی که دارن، چقدر دلشون خونه. مینوشتی که چقد توو این شهرا، مخصوصا آبادان و خرمشهر برای این راهیان نور تبلیغ رو در و دیوار هست و هزینه میشه و مثلا هدف زنده نگهداشتن ِ نام شهداست، غافل از اینکه مردم خوب این دیار از یه جدولبندی و آسفالت معمولی توو کوچه ها و خیابوناشون محرومن و یه نم بارون که میزنه باید توو گل دست و پا بزنن.

بگو این بچه های آبادان چقد خوشتیپن! قبلش بزن به تخته. به قول یه فروشنده ای اینا اگه 100 تومن پول داشته باشن، 90 تومنش خرج تیپشون میشه.

اصلا اینا همه به کنار. اینا هیچی، خانم مگه شما تولدتون نبود؟ میومدی آه و ناله میکردی که ای وای یه سال دیگه گذشت، نشد آنچه میباید میشد. میگفتی دوستات توو پارک ایرانشهر، قبل از دیدن تاتر آمدیم ، نبودید، رفتیم برات تولد گرفتن و هدیه های قشنگ گرفتی!

خانم جان شما که یه سفر هم به زنجان داشتی آخه. چرا انقد منو حرص میدی؟ خوب بنویس. نکنه سوادت نم کشیده؟

از غار کتله خور، از گنبد سلطانیه که بزرگترین گنبد خشتی دنیاست، از حمام سالار که شده سفره خونه

اصلا به من چه! میخوای بنویس میخوای ننویس. والا...

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
تگ ها :

لطفا سینما نروید!

ما چرا باید بریم سینما؟ چرا باید فیلم ببینیم؟

واقعا چرا؟

برای رشدِ کدوم سینما باید هزینه کنیم؟ این همه آدم همه روزه پا میشن میرن سینما، برای دیدن چه فیلمی؟ با چه محتوایی؟

یه فیلم با محتوای اجتماعی؟ طنز؟ تاریخی؟

سه تا فیلم اخیری که دیدم به لعنت خدا هم نمی ارزیده. اولیش پرتقال خونی بود که واقعا شرم آور بود، دومی در امتداد شهر که یه فیلم تقلیدی و بدون انسجام و هماهنگی بود و آخری هم که قبرستان غیر انتفاعی که اصلا طنز نبود، هیچی نبود. یه فیلم بی معنی و مفهوم.

با وجود این شرایط، اینکه بعضیا سعی میکنن نسخه کپی و قاچاق تهیه کنن کاملا حق دارن. که این فیلما حتی ارزش تهیه نسخه کپی هم ندارن.

خلاصه که کارد به استخون رسیده...

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
تگ ها :

← صفحه بعد