مریم سپید
بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد
 
بحران
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٤ توسط مریم | پيام هاي شما ()

بهت قول میدم که همه چیز درست میشه. خدا به همه چیز واقفه. اگر ما بیشتر وقتا از یاد خدا غافل هستیم و خودسر میشیم اگر ما زمان گرفتاری به سراغش میریم و ازش یاری میخوایم، اون مثل ما نیست. همیشه و در هر حال حواسش به ما هست. در اوج سختیها و مشکلات وقتی به این فکر میکنیم که خدا شاهد این حال و روز ماست یه کم آروم میشیم. زندگی سخته. بالا پاینش زیاده. شاید برای یکی کمتر و برای یکی بیشتر. اما سخته. همیشه در اوج خوشی که بودم با مغز اومدم پایین. واقعا نمیدونم چرا! این بار اما حتما حق با تو بوده که جلوی تخت گاز رفتنمو بگیری. این بار حتما به بیراه میرفتم که دیگه طاقت نیاوردی و خودت ترمز دستی رو کشیدی. این راه من نبود که اگر بود چه غلط چه درست یاریم میکردی. این راه من نبود. اینارو مینویسم که یه روزی بعدها بیام بخونم و بگم کار درست همین بود. تو چیزهایی میدونی که ما نمیدونیم. تنها دلخوشی من اینه که تو آگاهی و شاهد. پس کمکم کن تا هر چه زودتر این شرایط بحرانی رو پشت سر بگذارم.

از من است این غم که بر جان من است
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۳ توسط مریم | پيام هاي شما ()

بعضی وقتا برای بدست آوردن تجربه توو این زندگی پر از فراز و نشیب باید بهای سنگینی پرداخت کنیم. وقتی پست قبلی رو میذاشتم اصلا فکر نمیکردم به این زودی بیام بگم دیگه هیچ تصمیمی در کار نیست.

از ما آدمای ناپایدار و بدعهد و بی معرفت این دوره زمونه هر چقدر که گفتن، کم گفتن.

این روزها همه ابری اند، منتظر طلوع آفتاب از مشرقم. 

امید
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٢۸ توسط مریم | پيام هاي شما ()

ّ

هر روز که تصمیم میگیرم مطلبی بنویسم و توو وبلاگ بذارم، نظرم عوض میشه. حوصله نوشتن ندارم. دلم برای ستایش خیلی تنگ شده. اون طفلکی هم خیلی دلش میخواد برگرده. البته بزرگ میشه و میفهمه که اشتباه میکرده. زندگی در وطن عذاب لذت بخشی است. هر روز شاهد دزدی، دروغ، نزاع، تاراج، منزوی شدن بودن کار آسونی نیست. همونجا بمون ستایشم که در وطن به جز پریشانیِ فکر و خیال چیزی نیست. چقدر دلم میخواد که زودتر ببینمت و دوباره بغلت کنم، ببوسمت.. آه از این دلتنگی

هفته پیش به دیدن فیلم اسب حیوان نجیبی است رفتم. فیلم خوبی بود و پیشنهاد میکنم ببینید. برای دیدن تاتر خشکسالی و دروغ هم رفتم که پشت درهای بسته موندم. جلوی اجرای نمایش رو گرفته بودن تا زمانیکه کارگردان اصلاحات لازمه رو اجرا کنه. آدم چی میتونه بگه...

تا حالا شده تصمیمی بگیرید که خودتون هم باورتون نشه تا چه رسد به اطرافیانتون؟ من گرفتم. خدا کنه به اینجا نرسم که این چه کاری بود کردی! بعضی وقتا مستاصل میشم. نمیدونم چکار کنم!  نمیدونم چطور به اینجا رسید! میزنم به بی خیالی. هر طور هم که بشه فقط و فقط خودم مسئولم نه هیچ کس دیگه. تصمیمی برای زندگی، برای یک عمر زندگی. آگاهانه این تصمیم رو گرفتم و پشیمون نیستم اما میترسم. یه ماشین زمان میخوام، برم به آینده و تبعات تصمیمی که گرفتمو ببینم. خودم عیب نداره اما امیدوارم به کسی آسیب نرسونم.

امید به آینده هم خوب چیزیه. امیدوار باش به بهبود اوضاع جهان، مریمی...

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٧ توسط مریم | پيام هاي شما ()

دیروز خیلی روز سختی بود.

همیشه دور شدنِ عزیزان و اونایی که دوستشون داریم تجربۀ سختی بوده.

وقتی به یک نفر انس می گیریم و یک عالمه خاطرات مشترک باهاش داریم، جدا شدن ازش بسیار سخت میشه.

دیروز خاطرات این 5 ساله، از زمانی که به دنیا اومد و فقط یک کیلو و 600 گرم وزن داشت و من واقعا میترسیدم بغلش کنم تا وقتی که راه افتاد و از در و دیوار بالا میرفت، مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شد.

روزایی که خونه ما بود و باید با هزار کلک بهش شام و ناهار میدادیم، بازی میکرد و خستگی ناپذیر بود، زمین میخورد و از روی غرور صداش در نمی اومد، ساعت 11 شب میگفت بریم پارک و هرچی میگفتی الان نمیشه تو کّتش نمیرفت،....

لحظه لحظه خاطره دارم، از جزئی ترین اتفاقات تا بزرگترینش که همین دیروز بود.

هر وقت میومد خونۀ ما دیگه حاضر نمیشد برگرده خونۀ خودشون. با هزار کلک که حالا برو ما هم میاییم پیشت، برو خرید دوباره برگرد، راضی به رفتن میشد ولی میگفت من خداحافظی نمیکنم چون دوباره برمیگردم. اما اینبار از غمی که توی چشماش بود کاملا میشد فهمید که نمیخواد خداحافظی کنه. خودشو زد به خواب وروجک.

طول میکشه تا به نبود فیزیکیش عادت کنیم. ستایش تنها برادرزاده و تنها نوۀ خانوادۀ ماست که برامون خیلی عزیزه و حالا دیگه بعد مسافت به ما اجازه نمیده زود به زود ببینیمش.

امیدوارم فرزندان ایران هر جا که هستند تندرست، شاد و کامیاب باشند.

و به امید دیدارشون

الوند و آهار
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۳٠ توسط مریم | پيام هاي شما ()

هفته پیش در تاریخ 21 و 22 مهر صعود به الوند داشتیم. الوند کوهی است به ارتفاع 3500 متر و در شهر همدان واقع شده است. غروب روز 5 شنبه 21 مهر با مینی بوس به سمت همدان حرکت کردیم. تعداد اعضا 12 نفر بود. به خاطر کندی حرکت مینی بوس و دیر اومدنش ساعت 1 بامداد به گنجنامه رسیدیم و همونجا چادر زدیم و فرداش ساعت 6 بیدارباش بود. ساعت 7:30 هم به سمت بالا حرکت کردیم و 1 ساعته به پناهگاه میشان رسیدیم، صبحانه مفصلی خورده شد ولی من نتونستم درست و حسابی بخورم علتش هم اینه که هروقت سردم میشه اشتهام کور میشه و این خیلی بده. انتظار همه ما این بود که کوهی با این ارتفاع باید صعودش هم آسان باشه، نه اینکه نبود ولی از ابتدای مسیر باد میوزید و هر چه بالاتر میرفتیم  شدیدتر میشد. بعد از راه افتادن از پناهگاه میشان به دشت میشان رسیدیم و از اونجا هم به سمت قله کلاغ لان و الوند حرکت کردیم. نزدیکای قله هم یه پناهگاه خوب بود که کمی استراحت کردیم و به سمت فتح قلل پیش رفتیم. میگم قلل برای این هست که 4 تا قله نزدیک به هم بود که دوتاش اسم نداشت ولی ما ازشون بالا رفتیم و باهاشون عکس انداختیم. 100 متر آخر قله الوند دست به سنگ سبکی داره و باید حواست باشه که از چه مسیری رفتی که گم نکنی. خلاصه اینکه بعد از برگشتن به پناهگاه متوجه شدیم تعدادی از دوستان که زودتر رسیده بودن بدون خوردن ناهار به سمت پایین حرکت کردن، منم که صبحانه درستی نخورده بودم مجبور شدم با بیسکویت و تقویتی نیروی خودمو حفظ کنم تا به پناهگاه میشان برسیم و اونجا ناهار مختصری خوردیم و راه بیافتیم. عصرگاه جمعه گنجنامه بودیم و به سمت تهران برگشتیم.

دیروز یعنی جمعه 29 مهر برای صعود قلعه دختر، رفتیم آهار و بسیار لذت بردیم. میخوام به همه دوستانی که براشون میسره و از دیدن طبیعت لذت میبرن پیشنهاد بکنم که حتما یه سر به این منطقه بزنن و از رنگ آمیزی درختها در فصل پاییز حظ ببرن. واقعا مناظری که میبیند رویایی خواهد بود و بهتون خوش میگذره. درختهایی به رنگ زرد و قرمز، با هوایی که رو به سردی میره و صدای رودخونه یه بهشت پاییزی رو براتون تداعی میکنه.

ستایش
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱۳ توسط مریم | پيام هاي شما ()

یه مطلبی هست که بد نیست بگم و خوبه که همه بهش عمل کنیم. این چند روز سعی کردم وقت بیشتری برای برادرزاده ام که  5 سالشه صرف کنم ( قراره تا چند روز دیگه برای همیشه از ایران خارج بشه ) این شد که با هم دیگه رفتیم خرید، مهمونی، بیرون شام خوردیم، ... چیزی که متوجه شدم این بود که، توو پیاده روها بچه های کوچیک خیلی تنه می خورن . ما آدما همیشه عجله داریم و هیچوقت با دقت به اطرافمون نگاه نمیکنیم. درسته که شهر شلوغی داریم، درسته که شرایط زندگی طوری داره پیش میره که مجبوریم فقط بدوییم تا بلکه برسیم، درسته که ذهنمون درگیرِ هزار جور مسئله است، ولی یه کم بیشتر به اطرافمون دقت کنیم. هوای کوچولوهای شهرمون رو داشته باشیم، اگه به روشون لبخند نمیزنیم لااقل بهشون تنه هم نزنیم.

و سرانجام...
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٩ توسط مریم | پيام هاي شما ()

بالاخره بعد از دوتا صعود ناموفق به دماوند و علم کوه، این بار یک صعود موفقیت آمیز به دنا داشتیم. البته ناگفته نماند که سختیِ علمکوه و دماند کجا و سختیِ دنا کجا

اما خوب به هر حال این صعود هم لطف خودش رو داشت. بعد ازظهر چهارشنبه از ترمینال جنوب با یک گروه 8 نفری به سمت یاسوج حرکت کردیم و از یاسوج به سی سخت رفتیم. سی سخت که رسیدیم دوتا راهنمای محلی به ما ملحق شدند، از این جهت که از اول قرار بود به قلل حوض دال ( دنا ) و قاش مستان صعود داشته باشیم که به خاطر یه سری عوامل برنامه تغییر کرد. خلاصه اینکه تقریبا ساعت 7 به سمت پناهگاه پی اِن ( به معنی پونه در زبان محلی ) که از نام چشمه ای که در آن محل بود گرفته شده، حرکت کردیم و ساعت 12 به پناهگاه رسیدیم، بعد از صرف ناهار و استراحت، ساعت 2 بعد ازظهر به سمت قله حرکت کردیم و کمتر از دو ساعت به قله رسیدیم. باد شدیدی رو قله میوزید و حال دوتا از همراهامون هم خیلی مساعد نبود به همین خاطر بعد از چنتا عکس یادگاری ذیگه درنگ نکردیم و به سمت پایین سرازیر شدیم و کمتر از یک ساعت به پایین رسیدیم. جای همه دوستانی که نیومدن خالی، برای یکی از بچه ها که تولدش بود با کیک یزدی و ماکارونی ( به عنوان شمع ) تولد گرفتیم و شب خوبی سپری شد. روز بعد هم به سمت یاسوج (و با اقامت کوتاهی در کوهسرا) حرکت کردیم و روز شنبه تهران بودیم. شهر یاسوج زیبا بود و مردمانش، مخصوصا در شهرهای اطراف لباس محلی به تن داشتند، بویژه خانمها. لازم به ذکر است که اکثر مردم این منطقه لر هستند.

عدم تفاهم
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٦ توسط مریم | پيام هاي شما ()

یه زمانی وقتی می شنیدم که میگفتن دلیل جدایی فلان زوج عدم تفاهم بوده، خیلی برام قابل درک نبود. احساس میکردم از این ادا و اطوارای مسخره است. ولی متوجه شدم که نخیر، اتفاقا توو یه رابطه اگه دو طرف نتونن همدیگرو درک کنن به بن بست میرسن. حالا اگه این عدم درک طرفین خیلی غیر قابل تحمل بشه و بین زن و شوهر باشه که با هزار بدبختی منجر به طلاق میشه. ولی اگه بین بچه ها با پدر و مادراشون باشه، وا مصیبتا.

جالب اینجاست که اکثر پدر و مادرا ادعا میکنن شما جوونای امروزی و دانشگاه رفته فکر میکنید که عقل کل اید و همه چیز رو میدونید و از بزرگترهاتون بیشتر میفهمید. بچه ها هم معتقدند که پدر و مادرا فکر میکنن چون با تجربه هستن بیشتر از ما میفهمن و همیشه اعتقاد دارن ما بچه ها داریم اشتباه میکنیم و حرف درست رو اونا میزنن.

هیچکدوم از طرفین هم کوتاه نمیان. یعنی کوتاه اومدن یکطرفه فایده هم نداره. من باید به قیمت خط کشیدن روی خواسته هام با نظر والدینم موافقت کنم، یا والدینم باید به قیمت نادیده گرفتن و زیرپا گذاشتن عقایدشون با من موافقت کنن. که البته این راهش نیست.

اگر دو طرف با هم کنار بیان، شمای پدر و مادر خواستۀ جوون امروزی رو درک کنی و به عنوان یک آدم مستقل که از طبیعی ترین حقوقش اینه که خودش برای زندگیش تصمیم بگیره احترام قائل بشید و من جوون هم توی تصمیم هایی که میگیرم ملاحظۀ شما رو بکنم به یه درک و تفاهم دوطرفه میرسیم که دیگه به جر و بحث و اوقات تلخی نیازی نیست.

یه دورانی شما به اقتضای زمان خودتون و سنتون جوونی کردین، حالا نوبت ماست، چرا انقد درکش و پذیرفتنش براتون سخته؟ چرا وقتی میتونید یه تکیه گاه و یه قوت قلب برای جوونتون باشید، با رفتارتون، فاصله ای ایجاد میکنید که به راحتی از بین نمیره؟  همه نگرانیها و دلواپسیهاتون محترم و ارزشمند، شما تاج سر، اما شما رو به خدا قسم اجازه ندید که این محبت و عشقتون، زنجیر بشه به پای بچه هاتون!

درست در همین زمانه که با وجود داشتن دوستان متعدد، با وجود داشتن خانواده، احساس تنهایی میکنی، چون ما آدما توو روابطمون اول منافع خودمون رو در نظر میگیریم و خودخواه میشیم.

 

درباره وبلاگ

تائید لینکها به معنی همفکری تام و تمام با مطالب وبلاگهای موردنظر نمی باشد.
lady.spring20@yahoo.com
آخرين مطالب
بحران
از من است این غم که بر جان من است
امید
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
الوند و آهار
ستایش
و سرانجام...
عدم تفاهم
بازم ناموفق
تعهد
آرشيو
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
صفحات جانبي
دوستان
پرگار
روشنا
تهران
دیکشنری
بی بی گل
دکتر شیری
کاکا جنوبی
ماه گیر پیر
گفت و چای
مرحومه مغفوره
فلان بن هیچکس
از تشویش دست هایم
سرطان پایان زندگی نیست

Blog Skin