مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

تصمیم

تا حالا در موقعیتی قرار گرفتی که بخوای یه تصمیم مهم بگیری؟

منظورم تصمیمیه که خیلی از ابعاد زندگیتو تحت تأثیر قرار بده.

یه وقتایی هست که آدم سر دوراهی قرار می گیره

یعنی باید بین دوتا موقعیت 50-50 یکیو انتخاب کنه

اینجاست که بین زمین و آسمون یه لنگه پا میمونی

یه جایی بین بهشت و جهنم گیر میکنی

تا زمانی هم که تصمیم نگیری خورد و خوراک نداری

تازه وقتی تصمیم میگیری که کدوم راهو بری بعدش این سئوال مثل خوره میوفته به جونت که:

یعنی تصمیمِ درستی گرفتم؟ اگه اون یکی راهو انتخاب می کردم بهتر نبود؟

یه بار دکتر شیری مارو در یک موقعیت فرضی قرار داد و گفت تصمیم بگیرید. این موقعیت چی بود:

فرض کنید شما یک تاجر هستید که سفرهای کاری زیادی میرید، در زمان غیبتتون یه کارگزار دارید که به کارهای شما رسیدگی میکنه. این کارگزار کم آدمی نیست. مثل چشماتون بهش اعتماد دارید. یه جورایی غلام خانه زادِ شماست. یه بار که از یکی از این سفرهای کاری برمی گردین به سبک خودتون مثلا اینطوری که با پا درو باز میکنید و بلند اعلام میکنید من برگشتم کارگزار میاد و گزارش میده که : آقا/خانم شما که تشریف نداشتین همسرتون یه نفرو با خودش برد تو اتاق خواب و به محض اینکه شنید شما تشریف آوردید طرفو تو صندوقچه قایم کرد. حالا شما چکار میکنین؟ به کارگزار اعتماد می کنین و میرید در صندوقچه رو باز میکنید یا به همسری که سالها در کنارش زندگی کردید اعتماد می کنید و در صندوقچه رو باز نمی کنید؟

یه جورایی میشه گفت هر تصمیمی که بگیرید یعنی چه درصندوقچه رو باز کنید چه نکنید زندگیتون رو هواست. جواب شما به این سئوال برخاسته از تجارب شما در زندگی و نوع شخصیت شماست. برای همین ممکنه n جواب برای این سئوال وجود داشته باشه که نمیشه گفت کدوم درسته کدوم غلط.

به نظر میاد چیزی که مهمه اینه که ما باید هر تصمیمی که می گیریم فقط خودمونو مسئولش بدونیم و پای تصمیمی که گرفتیم بایستیم و عواقبشو بپذریم.

همین

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
تگ ها :

امید

تا حالا کسی که شیمی درمانی میشه، از نزدیک دیدید؟

اگر دیده باشید احتمالا این آدمو در حالیکه موهای سر و صورتش ریخته توصیف می کنید.

بعد چه حسی بهتون دست داده؟ دلسوزی؟ غصه خوردین؟

چقدر از درد و رنجی که چنین بیماری متحمل میشه خبر دارین؟

البته تا زمانیکه دقیقا در یک همچین موقعیتی قرار نگیرین، نمیتونین به چنین درکی هم برسین.

البته امیدوارم هیچوقت تجربه ای از این دست نداشته باشین.

ریختن موهای سر و صورت اولش سخته اما بعدا تبدیل به کم اهمیت ترین قسمت مسئله میشه.

حالت تهوع، درد استخوان و یبوست از عوارض داروهای شیمی درمانی هستن.

از اونجائیکه دارو شعور نداره، علاوه بر حمله به سلولهای مهاجم، به سلولهای سالم هم حمله میکنه.

این میشه که بعد مدتی میزان گلبولهای سفید بدن به میزان قابل توجهی کاهش پیدا میکنه.

در این حالت بدن مستعد هرگونه بیماری و عفونت میشه که البته برای این قضیه هم درمانی هست.

خوردن مایعات برای بیمار خیلی خوبه. بهتره که آبمیوه هایی که دوست داره و نیرو دارن بخوره.

چون بعد یک مدتی رگهای بیمار خشک میشه و کار تزریق خیلی سخت و دردناک میشه.

از طرفی هم مازاد داروها زودتر از بدن دفع میشه.

همه اینها یه بخش کوچکی از درد جسمانی ای که بیمار داره هستن.

همه اینها تا حدی قابل تحمل میشن اگه بیمار امید داشته باشه.

که این به خودش و اطرافیانش بستگی داره.

پرسیدن سئوالایی از این قبیل که چرا من؟ مگه من چه گناهی مرتکب شده بودم؟

فایده ای نداره. باید بدونی که تو تنها نیستی و متاسفانه خیلیا چنین مشکلی دارن،

خسته میشی، به لبت میرسه، آدمای اطرافتو میبینی که مشغول کار و بارن

در حال تحصیلن، خیلی خوش میگذرونن و از حال تو هم خبر ندارن.

اما سعی کن تا اونجائیکه برات ممکنه روال عادی زندگی رو از سر بگیری

امیدت کم و زیاد میشه اما مواظب باش از بین نره.

اینهمه گفتم که به اینجا برسم، آدم در هر شرایط و موقعیتی اگه امید به روزه های خوب آینده نداشته باشه، کلاش پس معرکه است.

مطمئن باشید که پایان شب سیه سپید است.

- مثلا میخواستم اینجا از شعر و موسیقی بنویسم. این مصداق همون تا چه پیش آید بود.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
تگ ها :

تجربه ای از این دست

معمولا می نویسم، اما برای خودم

حالا چی شد هوای وبلاگداری به سرم افتاد، نمیدونم

شاید اگر اعماق روحمو موشکافی کنم بفهمم چرا، ولی اینکارو نمیکنم

شاید می ترسم به نتایج خوبی نرسم.

ممکنه اینجام که می نویسم تنها خوانندش خودم باشم.

همونطور که از اسمی که برای وبم انتخاب کردم مشخصه به اشعار رهی معیری

عزیز علاقه خاصی دارم، واسه همین احتمالا اینجا از اشعارش زیاد استفاده کنم.

به موسیقی، البته بیشتر از نوع کلاسیکش اعتیاد دارم، بنابراین مختصری هم در

این باره خواهم نوشت.

مباحث مدیریت که کلا خوراک هر روز منه.

تا چه پیش آید.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها :