مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

کوه

با اینکه زمان محدودی برای روزآمد کردن وبلاگ دارم اما حیفم اومد این عکسا رو نذارم شما ببینید.

برف سپید، آفتاب سوزان، مه فشرده، آسمان نیلگون

این هفته توچال- اسپیدکمر

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها :

برف

الان که دارم این مطلبو تایپ میکنم یه عالمه کار رو میزم هست و پشت پنجره داره تند و تند برف میاد. بالاخره زمستون لباس عروس به تنش کرد. روی درختای کاج برف نشسته و نمای زیبایی پیدا کردن. پاتو که رو برفا میذاری خرچ خرچ صدا میده بعضی وقتا هم که تبدیل میشه به شلپ شلپ. صدای کلاغای خوش خبر هم که شادی آدمو دو چندان میکنه و واقعا حس زیبایی بهت دست میده. خدایا به خاطر تمام این نعمتا سپاس

باز من سرم حسابی شلوغ شده و کمتر میرسم به وبلاگ سر بزنم ولی ازش غافل نمیمونم.

جاتون سبز این دفعه درکه بودیم. آقا نمیدونی چه سُر بازاری بود. موقع بالا رفتن که یکی از دخترای گروه(نیلوفر)، بنده خدا دوبار خورد زمین. موقع برگشتن هم یکی از پسرای گروه(رسول)، مثلا اومد طریقۀ قدم گذاشتن روی یخ رو به من یاد بده، که با اولین قدمی که برداشت نقش زمین شد. اونو بلندش کردیم یه بنده خدایی که داشت از روبرو میومد افتاد، این یکی رو بلند کردیم، همراهش خورد زمین. شکر خدا کسی طوریش نشد اما بسیار خندیدیم. حسابی برف بازی کردیم و زیر برف آواز خوندیم. فقط قسمت ناراحت کننده اش اینجا بود که موقع پایین اومدن، پایین تر از ایستگاه پلنگ چال، یه نفر سکته کرده بود یا افتاده بود ( ما که انقد درنگ نکردیم که متوجه بشیم ) و داشتن جنازه اشو جمع میکردن ببرن پایین.

یه صحنه جالب توجه هم مشاهد شد و اون این بود که یه نفر با دمپایی اومده بود. از همین دمپایی پلاستیکیا!!! رسول گفت من موقع صعود دماوند یکیو این مدلی دیدم، طرف برگشت پرسید سمت غربی ِ دماوند؟ رسول گفت: آره. گفت: اونم من بودم. خلاصه حسابی شگفت زده شدیم.

هفته پیش تا اونجایی که تونستم کتاب خوندم. چراغها را من خاموش میکنم از زویا پیرزاد، خاله بازی و بازی عروس و داماد از بلقیس سلیمانی ( قبلا از همین نویسنده کتاب بازی آخر بانو رو معرفی کرده بودم )و پدر آن دیگری از پرینوش صنیعی. که کتاب اخیر رو و خاله بازی رو بیشتر ترجیح دادم و از موضوع و سبک داستان پردازی خوشم اومد. 

توو این هوای سرد دلتون گرم و سرتون سلامت

 

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
تگ ها :

پراکنده

پنجشنبه هفته پیش  به همراه دوستان تاتر بودیم. اسم تاتر اپرای عاشورا بود. این اپرا به صورت عروسکی و به کارگردانی بهروز غریب پور در تالار فردوسی ِ مجتمع فرهنگی رودکی روی صحنه رفته بود. تمام عروسک گردانها خانم بودن و بسیار حرفه ای. به نظر من به عنوان یک تماشاچی معمولی صداگذاری، دکورها و عروسکها بسیار عالی بودند.

جمعه هم طبق معمول کوه بودیم. بدون وقفه تا شیرپلا رفتیم، صبحانه میل کردیم و راه افتادیم به سمت قله که نزدیکای سنگ سیاه نظرمون عوض شد. تصمیم گرفتیم تا قبل از تعطیل شدن تله کابین خودمونو به ایستگاه 5 برسونیم در نتیجه از یه مسیر مثلا میانبر حرکت کردیم، که ای کاش از راه اصلی رفته بودیم. همه امون به غلط کردن افتاده بودیم. خدا رو شکر که بچه ها تجهیزات کوهنوردی همراهشون بود و با طناب رفتیم پایین، وگرنه نمیدونم چی پیش میومد. در هر حال تجربۀ جالبی بود، مخصوصا جاهایی که مسیر شن اسکی بود هنگام پایین اومدن کِیف  کردیم.

اون بالا که میری بیشتر پی به وخامت اوضاع آب و هوایی تهران میبری. هیچ خبری از برف و سرما نیست. یعنی تا ارتفاع 3000 متری به جز اندکی از برف خبری نبود.

واقعا جالبه که اروپا زیر برف داره ناپدید میشه ما اینجا واسه یه قطره بارون له له میزنیم. علمای عظام و ائمه جماعات نظری، راهکاری، پیشنهادی ندارن؟

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥
تگ ها :

شاعره

باکی از طوفان ندارم، ساحل از من دور نیست
تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من
زیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویش
از فلک برتر شود این بینوا بالای مـــن
کهنه شد افسانه ات ای آدم! آخر گوش کن
داستانی تازه میخواند تو را حوّای من
گر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبری ست
زانچه در آیینه بیند دیده بینای من

 

عالمتاج قائم مقامی ( ژاله )

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤
تگ ها :