مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

پس این خدا کجاست؟

خسته ام، به اندازۀ تمام روزهای زندگیم.

 به اندازۀ تمام روزهایی که اومدن؛

 و روزهایی که هنوز نیومدن.

خسته ام از این جدال بی امان خیر و شر

از این تعارض پایان ناپذیر عقل و احساس

خسته ام از دلی که پر از حرفهای مگوست

از نبودن سنگ صبوری که قضاوتم نکنه

خسته ام از فریادی که پنهان میکنم

از بغضی که میخورم

خسته ام از خواهش های دل

خسته ام از نهیبهای خرد

از این دنیای بی ثبات

از درست و غلط

از دوراهی

از گیجی

پس این خدا کجاست؟

من از خودم خسته ام.

پس این خدا کجاست؟

آه ای دل تنهای به سامان نرسیده      با کس منشین که بـد زمانی است

آه ای دل زخمیِ به خون غلطیده      با کس مگو اسرار که بد زمانی است

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٩
تگ ها :

تعطیلات خود را اینگونه گذراندیم

بعد از تعطیلات تابستون، ایام نوروز و ترحیم هالیدی اینک خدمتی ارزنده از دولت خدمتگذار:

 اجلاس هالیدی

چقد بی انصافین آخه؟ خدائیش بد دولتیه؟ شما که رفتین خوش گذرونی، خدمتگذارای شما با پریچهره های آفریقایی و چشم بادومی های آسیایی و برادران اسمشو نبرِ* جنوبی در حال سر و کله زدن بودن. تازه میخوان یه کاری کنن، حالا نمیدونم با جادو جمبل با آمار ( اصولا به ما ربطی هم نداره با چی ) که یکدانه فقیر هم در ایران نباشد. شما هم چکار داری که کرایه تاکسی و اتوبوس و قیمت شیر گرون شده تعطیلاتو بچسب.  مملکت گل و بلبل، هی را به را تعطیلات، خوش گذرونی، تازه اگه متاهلین عزیز از این تعطیلات دست پر برگردن که 1 میلیون هم کاسب میشن، دیگه چی میخواین؟ جای گِله برای شهرستانیهای عزیز هم وجو نداره چون شما در عوضش قبلا سهمیه سیب زمینی هاتونو دریافت کردین و بصورت کبابی، قیمه و کوکو میل فرمودین.

من که از این تعطیلات حسابی استفاده کردم. برنامه کوه که سرجاش بود. خدائیش پنجشنبه ها کوه رفتن خیلی صفا داره. جمعه ها کوه به لعنت خدا هم نمی ارزه. پنجشنبه ها کوه تقریبا خلوته. یعنی هر کی میاد واقعا اهل کوهنوردیه. یه سری آدمای مسن، جوونای ورزشکار و اهل ذوق می بینی که بیشتر سرحالت میاره. دیگه از تیکه شنیدن و تعقیب بازار خبری نیست. راحت و آسوده میری بالا، خوش خوشان میای پائین. این سری که تا تونستم سربالایی، سرازیری ها رو به دو رفتم.

یه سری هم به نمایشگاه بین المللی گل و گیاه زدم. البته من که خیلی خارجی ندیدم. گلاشون یه مقدار پژمرده بودن، مخصوصا اونایی که توو آفتاب بودن. تنوع گلاش خیلی کم بود و اسم هیچ گلی هم کنارش نوشته نشده بود اما گلدوناش تنوع بیشتری داشت و خیلی هم قشنگ بودن. نقطه ضعف بزرگ این نمایشگاه که مسئولین مربوطه حتما باید پاسخگو باشن این بود که گل مریم نداشتن. از هر کدوم از این غرفه دارها هم میپرسیدم چرا نمایشگاه گل مریم نداره یا نمیدونستن یا دلیلی مثل اینکه الان فصلش نیست! می آوردن. یکیشون که پرسید همون که معطره؟!! من که قانع نشدم.

مابقیش هم به کتاب و فیلم و مهمونی و خرید و استراحت طی شد. یه مقدار هم اگه خدا قبول کنه توفیق اجباری دست داد و به خانه داری و آشپزی گذشت. خدایا شکرت.

چنتا عکس از نمایشگاه گل و گیاه ببینید.

 

* اون سالی که فکر کنم رودبار زلزله اومده بود و از کشورهای مختلف کمکهای انسان دوستانه به منطقه زلزله زده سرازیر می شد!! کشور جهانخوار آمریکا هم از غافله عقب نمونده بود و یه چنتا کنسرو (احتملا فاسد) فرستاده بود. خبرنگار رادیو داشت اعلام میکرد که چه کشورهایی کمک کردن به اسم آمریکا که رسید گفت کشور اسمشو نبر.

ادامه مطلب   
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
تگ ها :

از لذتی که می برم

وقتی مامانم پشت چرخ خیاطی میشینه از نگاه کردن بهش لذت میبرم.

وقتی پشت کامپیوتر میشینم یه آهنگ میذارم و دوتا دستامو از دو طرف صندلی آویزون میکنم، سرمو به عقب میگیرم، چشمامو میبندم از این حس لذت می برم.

وقتی برادرزاده ام بدون توجه به عکس العملای من از سر و کولم بالا میره، از این بی قیدیش لذت می برم.

وقتی از خستگی روی کاناپه دراز می کشم و بابام روم یه ملافه میندازه از این کارش لذت می برم.

وقتایی که توو خیابون یه دختربچه غریبه بهم لبخند میزنه یا سلام میکنه از این حرکتش لذت می برم.

وقتی که دارم از توو پیاده رو میرم و توو خیابون ترافیک سنگینه از این پیاده روی لذت می برم.

وقتی هدیه ای دریافت میکنم که هیچ مناسبت خاصی نداره از اون هدیه لذت می برم.

وقتایی که خواب بی بی رو میبینم خیلی احساس لذت میکنم.

وقتی که دست به قلم ( یا کیبورد ) میشم یه شعر یا یه متن واسه این وبلاگ یا خودم بنویسم از نوشتن لذت می برم.

وقتی ...

 

* قدیما از اینکه جلوی تلویزیون خوابم ببره و بابام بغلم کنه ببرم سرِجام، خیلی لذت میبردم. حتی بعضی وقتا خودمو به خواب میزدم و زیر چشمی نگا میکردم ببینم بابام میاد بغلم کنه یا نه. البته میفهمید که واقعا خواب نیستم ولی انگار بابام هم از بغل کردن دختر کوچولوش لذت میبرد.

* قالب وبلاگ عوض شد چون از تنوع لذت می برم.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
تگ ها :

تپلی در بانک

یادم میاد پارسال تابستون برای افتتاح حساب رفته بودم بانک. هر کی از در میومد توو اعصاب نداشت. کلا جو بانکو دوست ندارم. همه یه جور عجیب غریب به هم نگا میکنن. انگار هر کسی پیش خودش فکر میکنه نکنه این که کنارم وایساده دزد باشه؟ اخمای همه توو همه. مخصوصا وقتی صف طولانیه و نورچشمیهای رئیس و کارمندای بانک همینطوری مثل چی سرشونو میندازن پائین میرن قسمت متصدیهای بانک و در عرض چند دقیقه کوتاه کارشون راه میوفته، ازشون پذیرایی میشه و تو مثل این آدمای سرخورده نگاشون میکنی، دیگه واقعا فضای بانک برات عذاب آور میشه. القصه، اون روز بانک یه همچین جوی داشت که یه آقای تپلی که موهای کم پشتی هم داشت از در وارد شد. روزای اولی بود که بانکا تصمیم گرفته بودن برای ترویج بانکداری الکترونیک دیگه قبض دریافت نکنن. آقا تپله قِل خورد رفت اول صف که ببینه اگه وایسه توو صف ازش قبضو قبول میکنن یا نه و قبض گازی که دستش بود رو به متصدی نشون داد و با صدای بلند پرسید:

 آقا شما گاز هم میگیرین؟

یعنی انگار بمب خنده توو بانک انداخته بودن. آقا تپله سرخ و سفید شد رفت آخر صف وایساد و دیگه چیزی نگفت ولی کار خودشو کرده بود، به عینه فضای بانک تغییر کرده بود. دعاش کردم همیشه سلامت و تپل و شاد باشه.

 

* دوست من، عزیزم تو هیچی کم از اون آقا تپله نداری فقط اخماتو وا کن، لبخند بزن.

 شاید کلام و لبخند تو قوت قلبی باشه برای کسی که تو حتی نمیدونی چقد نیازمند نگاه و لبخند پر مهر توست و هر وقت تو میخندی دنیای تاریکش پر از نور میشه.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
تگ ها :

آنم آرزوست

ای کاش می شد یه قلب یگانه سوز داشته باشم.

 قلبی که فقط با دوستی شارژ می شد.

 قلبی که از یه بطنش محبت و از بطن دیگه اش عشق پمپاژ میشد.

 قلبی که فقط شادی و مهربونی رو احساس میکرد.

 قلبی که با هر تپشش امید به رگهام جاری میکرد.

قلبی که لبخند به لبام هدیه میداد.

از این قلبهای دوگانه سوز بیزارم.

قلبایی که در عین اینکه میتونن لبریز از مهر باشن میتونن از کینه هم پر بشن.

از این قلبایی که معنی جدایی و تنهایی رو درک میکنن بیزارم.

از این قلبای دوگانه سوز که با دوستی جوون میشن، با بیوفایی پیر و فرسوده میشن بیزارم.

 قلبی نمیخوام که کینه، تنفر، بی مهری، تنهایی، غم و دوری رو درک کنه.

از قلبی که به چشمام اشک هدیه میده بیزارم.

 

* باز هم بیمار می بینم تو را...

ای دل سرکش که درمانت مباد

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
تگ ها :

مکالمه

خاله سوسکه: اگه دعوامون بشه، تو بخوای منو بزنی، منو با چی میزنی؟

آقا موشه: با کابل و مشت و لگد و هر چی که شد سیاه و کبودت میکنم.

خاله سوسکه: راست میگی موشی؟

آقا موشه: دوز و کلک نیست توو کارم. اگه بگم با دم نرم و لطیفم نازت میکنم دروغه جونی.

خاله سوسکه: بخاطر صداقتت زنت میشم، بلی بلی!

هدهد دانا: خاله سوسکه خیلی خری.

 

* خبر رسیده یکی از دوستان اعترافات تکان دهنده شازده را روز خواستگاری به پای صداقت ناب ایشان گذاشته و خود را بدبخت نموده است.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
تگ ها :

آخر هفته های من

خستگی یه هفته کاری یا درسی رو فقط یه آخر هفته خوب میتونه از تن به در کنه.

بیزارم از این که روزهای تعطیل توو خونه باشم و کار خاصی جز خوردن و خوابیدن انجام ندم.

بهترین تفریح من برای آخر هفته رفتن به دل کوه و دشته.

وقتی از دود و ترافیک و غوغای تهران پا به کوه میذارم تمام استرس ها، ناراحتی ها و غمام یادم میره.

اما یه چند وقت بود که کوه نمطلبید بریم پا بوس.

اصلا دیگه دارم با داروگ حس همزاد پنداری پیدا میکنم. همچین که از خونه پامونو بیرون میذاریم

بارون میگیره. شدیم قاصد روزان ابری. خلاصه اگه کسی خواست بدونه فردا ابری یا آفتابیه از من بپرسه آیا قصد کوه رفتن دارم یا نه؟

دو سه هفته پیش چنان بارونی میومد که انگار یکی از اون بالا واسه کم کردن روی ما شلنگ آب گرفته دستش. ما هم دست از پا درازتر از تجریش برگشتیم خونه.

این دفعه از رو نرفتیم، هی خوندیم ببار ای بارون ببار که این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست.

 از همیشه هم بالاتر رفتیم. عین موش آب کشیده شده بودیم ولی خوش گذشت.

چنتا چیز هست که هر وقت میرم کوه باعث تعجبم میشه. یکی مردای مسنی که پا به پای همسرای جون و زیباشون از کوه بالا میان، جوونایی که بجای استنشاق هوای سالم، سیگار یا قلیون میکشن، خانومایی که اول میرن آرایشگاه بعد با کله شینیون شده میان کوه و آدمایی که هنوز یاد نگرفتن توو کوه آشغال نریزن.

خلاصه اینکه میخوام به همه شما توصیه کنم حداقل ماهی یه بار از این شهر پر آشوب پاتونو بیرون بذارین و به ارتفاعات پناه ببرین. اونجاست که برای چند ساعت هم که شده با نگاه به زیباییهای طبیعت خدا، شنیدن صدای شرشر آب و آواز پرنده ها آرامش به سراغ آدم میاد.

این چنتا عکس هم برای شما که لذت ببرین.

* امیدوارم مشکل عکسا برطرف شده باشه.

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱
تگ ها :

یه کم مدیریت

در اکثر مواقع کارای ما مثل زنجیر به هم مرتبطه.

در نتیجه اگه من کارمو درست انجام ندم کار شما هم خراب میشه.

فی المثل اگه مطرب خوب تنبک نزنه خواننده هم نمیتونه ریتم درستی داشته باشه و صداش میشه یه چیزی توو مایه های خر در چمن در نتیجه حرکات موزون شما هم تبدیل میشه به شلنگ تخته انداختن.

خوب برای اینکه بتونیم حرکات موزونی در حد خردادیان داشته باشیم باید یه فکری واسه خواننده و مطرب بکنیم.

طبق اصول رفتار سازمانی توصیه میشود که:

اول از همه واسه خودتون پیشداوری نکنین که: بله آقا انگار دیشب با خانمش دعوا داشته از بس داد و بیداد کرده دیگه صداش در نمی آد. با پرسیدن چنتا سئوال جهت دار ببینین مشکلش چیه. مثلا بپرسین دیشب خوب نخوابیدی؟ یا عزیزم تو قورباغه منو قورت دادی؟ و از این دست.

مرحله بعد اینه که بهش کمک کنید، به شکلی که مشکلش حل بشه. در نظر داشته باشید حل شدن مشکل اون حل شدن مشکل خودتونه. بنابراین کمکتون باید در جهت رفع مشکل باشه نه وخیم تر شدن اوضاع. مثلا برای حل مشکل بی خوابیش بهش خواب آور قوی پیشنهاد ندین. یا دست ندازین ته حلق بیچاره تا قورباغه اتونو نجات بدین. هیچ کاری هم که نتونین براش بکنین مثل بچه آدم که میتونین به درد و دلش گوش بدین. نمیتونین؟

و اما در آخر دقت داشته باشید کار شما از هر چیزی مهم تره. اما نباید برای بالا بردن کیفیت کارتون همه چیزو زیر پا بذارید. بدونید که روابطتون نباید خراب بشه. مثلا نرید زیرآب خواننده بیچاره رو بزنید بجاش پسر خاله اتونو بزارید. مشکل بوجود اومده رو به شیوه ای اخلاقی حل کنید.

 

* مطلب فوق از سایت هاروارد بیزینس ریویو بعد از ترجمه و دستکاری به ابتذال کشیده شد.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸
تگ ها :

آه چینی، سه تا صد تومن

آه هم اگه بود آه های قدیم

قدیما اگه بجای آه به شیشه عینکت ها میکردی یه بتمنی، اسپایدرمنی دیگه دست آخرش یه هوخشتره ای میومد ببینه مشکلت چیه. الان هرچی آه میکشی یه ننه قمری پیدا نمیشه بگه آخه چه مرگته؟

من که به این چینی ها مشکوکم. فکر کنم اینبار زدن توو کار آهِ تقلبی.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦
تگ ها :

مکالمه

غیر ممکن: ببخشید، یه لحظه؟

ممکن: با من بودین؟

غیر ممکن: بله میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟

ممکن: خواهش می کنم بفرمائید.

غیر ممکن: میخواستم خیلی مودبانه خدمتتون عرض کنم که

شما خیلی گُه خوردی که هیچ غیر ممکنی وجود نداره.

ممکن: -

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤
تگ ها :

شاعری

من مست و خراب و بیقرارم امشب

در حسرت آن چشم خمارم امشب

خواهم که دمی فرو نهم پلک به هم

شایـد کـه ببینمش بـه رویا امشب*

 

* نتیجه بی خوابیهای شبانه

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱
تگ ها :