مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

الوند و آهار

هفته پیش در تاریخ 21 و 22 مهر صعود به الوند داشتیم. الوند کوهی است به ارتفاع 3500 متر و در شهر همدان واقع شده است. غروب روز 5 شنبه 21 مهر با مینی بوس به سمت همدان حرکت کردیم. تعداد اعضا 12 نفر بود. به خاطر کندی حرکت مینی بوس و دیر اومدنش ساعت 1 بامداد به گنجنامه رسیدیم و همونجا چادر زدیم و فرداش ساعت 6 بیدارباش بود. ساعت 7:30 هم به سمت بالا حرکت کردیم و 1 ساعته به پناهگاه میشان رسیدیم، صبحانه مفصلی خورده شد ولی من نتونستم درست و حسابی بخورم علتش هم اینه که هروقت سردم میشه اشتهام کور میشه و این خیلی بده. انتظار همه ما این بود که کوهی با این ارتفاع باید صعودش هم آسان باشه، نه اینکه نبود ولی از ابتدای مسیر باد میوزید و هر چه بالاتر میرفتیم  شدیدتر میشد. بعد از راه افتادن از پناهگاه میشان به دشت میشان رسیدیم و از اونجا هم به سمت قله کلاغ لان و الوند حرکت کردیم. نزدیکای قله هم یه پناهگاه خوب بود که کمی استراحت کردیم و به سمت فتح قلل پیش رفتیم. میگم قلل برای این هست که 4 تا قله نزدیک به هم بود که دوتاش اسم نداشت ولی ما ازشون بالا رفتیم و باهاشون عکس انداختیم. 100 متر آخر قله الوند دست به سنگ سبکی داره و باید حواست باشه که از چه مسیری رفتی که گم نکنی. خلاصه اینکه بعد از برگشتن به پناهگاه متوجه شدیم تعدادی از دوستان که زودتر رسیده بودن بدون خوردن ناهار به سمت پایین حرکت کردن، منم که صبحانه درستی نخورده بودم مجبور شدم با بیسکویت و تقویتی نیروی خودمو حفظ کنم تا به پناهگاه میشان برسیم و اونجا ناهار مختصری خوردیم و راه بیافتیم. عصرگاه جمعه گنجنامه بودیم و به سمت تهران برگشتیم.

دیروز یعنی جمعه 29 مهر برای صعود قلعه دختر، رفتیم آهار و بسیار لذت بردیم. میخوام به همه دوستانی که براشون میسره و از دیدن طبیعت لذت میبرن پیشنهاد بکنم که حتما یه سر به این منطقه بزنن و از رنگ آمیزی درختها در فصل پاییز حظ ببرن. واقعا مناظری که میبیند رویایی خواهد بود و بهتون خوش میگذره. درختهایی به رنگ زرد و قرمز، با هوایی که رو به سردی میره و صدای رودخونه یه بهشت پاییزی رو براتون تداعی میکنه.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
تگ ها :

ستایش

یه مطلبی هست که بد نیست بگم و خوبه که همه بهش عمل کنیم. این چند روز سعی کردم وقت بیشتری برای برادرزاده ام که  5 سالشه صرف کنم ( قراره تا چند روز دیگه برای همیشه از ایران خارج بشه ) این شد که با هم دیگه رفتیم خرید، مهمونی، بیرون شام خوردیم، ... چیزی که متوجه شدم این بود که، توو پیاده روها بچه های کوچیک خیلی تنه می خورن . ما آدما همیشه عجله داریم و هیچوقت با دقت به اطرافمون نگاه نمیکنیم. درسته که شهر شلوغی داریم، درسته که شرایط زندگی طوری داره پیش میره که مجبوریم فقط بدوییم تا بلکه برسیم، درسته که ذهنمون درگیرِ هزار جور مسئله است، ولی یه کم بیشتر به اطرافمون دقت کنیم. هوای کوچولوهای شهرمون رو داشته باشیم، اگه به روشون لبخند نمیزنیم لااقل بهشون تنه هم نزنیم.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
تگ ها :

و سرانجام...

بالاخره بعد از دوتا صعود ناموفق به دماوند و علم کوه، این بار یک صعود موفقیت آمیز به دنا داشتیم. البته ناگفته نماند که سختیِ علمکوه و دماند کجا و سختیِ دنا کجا

اما خوب به هر حال این صعود هم لطف خودش رو داشت. بعد ازظهر چهارشنبه از ترمینال جنوب با یک گروه 8 نفری به سمت یاسوج حرکت کردیم و از یاسوج به سی سخت رفتیم. سی سخت که رسیدیم دوتا راهنمای محلی به ما ملحق شدند، از این جهت که از اول قرار بود به قلل حوض دال ( دنا ) و قاش مستان صعود داشته باشیم که به خاطر یه سری عوامل برنامه تغییر کرد. خلاصه اینکه تقریبا ساعت 7 به سمت پناهگاه پی اِن ( به معنی پونه در زبان محلی ) که از نام چشمه ای که در آن محل بود گرفته شده، حرکت کردیم و ساعت 12 به پناهگاه رسیدیم، بعد از صرف ناهار و استراحت، ساعت 2 بعد ازظهر به سمت قله حرکت کردیم و کمتر از دو ساعت به قله رسیدیم. باد شدیدی رو قله میوزید و حال دوتا از همراهامون هم خیلی مساعد نبود به همین خاطر بعد از چنتا عکس یادگاری ذیگه درنگ نکردیم و به سمت پایین سرازیر شدیم و کمتر از یک ساعت به پایین رسیدیم. جای همه دوستانی که نیومدن خالی، برای یکی از بچه ها که تولدش بود با کیک یزدی و ماکارونی ( به عنوان شمع ) تولد گرفتیم و شب خوبی سپری شد. روز بعد هم به سمت یاسوج (و با اقامت کوتاهی در کوهسرا) حرکت کردیم و روز شنبه تهران بودیم. شهر یاسوج زیبا بود و مردمانش، مخصوصا در شهرهای اطراف لباس محلی به تن داشتند، بویژه خانمها. لازم به ذکر است که اکثر مردم این منطقه لر هستند.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩
تگ ها :