مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

امید

ّ

هر روز که تصمیم میگیرم مطلبی بنویسم و توو وبلاگ بذارم، نظرم عوض میشه. حوصله نوشتن ندارم. دلم برای ستایش خیلی تنگ شده. اون طفلکی هم خیلی دلش میخواد برگرده. البته بزرگ میشه و میفهمه که اشتباه میکرده. زندگی در وطن عذاب لذت بخشی است. هر روز شاهد دزدی، دروغ، نزاع، تاراج، منزوی شدن بودن کار آسونی نیست. همونجا بمون ستایشم که در وطن به جز پریشانیِ فکر و خیال چیزی نیست. چقدر دلم میخواد که زودتر ببینمت و دوباره بغلت کنم، ببوسمت.. آه از این دلتنگی

هفته پیش به دیدن فیلم اسب حیوان نجیبی است رفتم. فیلم خوبی بود و پیشنهاد میکنم ببینید. برای دیدن تاتر خشکسالی و دروغ هم رفتم که پشت درهای بسته موندم. جلوی اجرای نمایش رو گرفته بودن تا زمانیکه کارگردان اصلاحات لازمه رو اجرا کنه. آدم چی میتونه بگه...

تا حالا شده تصمیمی بگیرید که خودتون هم باورتون نشه تا چه رسد به اطرافیانتون؟ من گرفتم. خدا کنه به اینجا نرسم که این چه کاری بود کردی! بعضی وقتا مستاصل میشم. نمیدونم چکار کنم!  نمیدونم چطور به اینجا رسید! میزنم به بی خیالی. هر طور هم که بشه فقط و فقط خودم مسئولم نه هیچ کس دیگه. تصمیمی برای زندگی، برای یک عمر زندگی. آگاهانه این تصمیم رو گرفتم و پشیمون نیستم اما میترسم. یه ماشین زمان میخوام، برم به آینده و تبعات تصمیمی که گرفتمو ببینم. خودم عیب نداره اما امیدوارم به کسی آسیب نرسونم.

امید به آینده هم خوب چیزیه. امیدوار باش به بهبود اوضاع جهان، مریمی...

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
تگ ها :