مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

من و عمه شوکت

بعضی وقتا قصۀ دنیا هم خوندنی میشه و هم حسابی شنیدنیه 

مثل وقتی که نوزادی به خانواده اضافه میشه و همراه با خودش شادی و سرزندگی میاره و هر بار که میخنده اطرافیانش رو با خودش میخندونه.

مثل همچین روزی که وقتی من بدنیا اومدم، حتما باعث خوشحالی پدر و مادر و خاله و عمه شدم.

اما یه وقتایی هم هست که دلت میخواد چند صفحه از این کتاب قصه، هیچوقت نه خونده بشن و نه شنیده بشن.

درست مثل امروز که مصادف بود با خاکسپاری عمۀ بزرگم.

عمۀ دوست داشتنی ای که آروم بود و مصادق کاملی از کسی که آزارش به مورچه هم نرسیده بود.

در حالیکه تنها 12 روز مونده بود که عازم سفر حج بشه و خدا میدونه که چه ذوق و شوقی برای این سفر داشته، باید در یک سانحه رانندگی به دیدار صاحب خانه خدا میرفت.

عمه جونم، وقتی سال جدید رو بهت تبریک گفتم و قول دادی برای تابستون از اهواز بیایی تهران، اصلا فکر نمیکردم این آخرین مکالمه ام باهات باشه.

امیدوارم جایی که الان هستی سبزِ سبز، پوشیده از گلهای رنگارنگ و در آرامشی بی نظیر باشد.

روحت قرین رحمت و آمرزش الهی

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠
تگ ها :