مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

دیروز خیلی روز سختی بود.

همیشه دور شدنِ عزیزان و اونایی که دوستشون داریم تجربۀ سختی بوده.

وقتی به یک نفر انس می گیریم و یک عالمه خاطرات مشترک باهاش داریم، جدا شدن ازش بسیار سخت میشه.

دیروز خاطرات این 5 ساله، از زمانی که به دنیا اومد و فقط یک کیلو و 600 گرم وزن داشت و من واقعا میترسیدم بغلش کنم تا وقتی که راه افتاد و از در و دیوار بالا میرفت، مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شد.

روزایی که خونه ما بود و باید با هزار کلک بهش شام و ناهار میدادیم، بازی میکرد و خستگی ناپذیر بود، زمین میخورد و از روی غرور صداش در نمی اومد، ساعت 11 شب میگفت بریم پارک و هرچی میگفتی الان نمیشه تو کّتش نمیرفت،....

لحظه لحظه خاطره دارم، از جزئی ترین اتفاقات تا بزرگترینش که همین دیروز بود.

هر وقت میومد خونۀ ما دیگه حاضر نمیشد برگرده خونۀ خودشون. با هزار کلک که حالا برو ما هم میاییم پیشت، برو خرید دوباره برگرد، راضی به رفتن میشد ولی میگفت من خداحافظی نمیکنم چون دوباره برمیگردم. اما اینبار از غمی که توی چشماش بود کاملا میشد فهمید که نمیخواد خداحافظی کنه. خودشو زد به خواب وروجک.

طول میکشه تا به نبود فیزیکیش عادت کنیم. ستایش تنها برادرزاده و تنها نوۀ خانوادۀ ماست که برامون خیلی عزیزه و حالا دیگه بعد مسافت به ما اجازه نمیده زود به زود ببینیمش.

امیدوارم فرزندان ایران هر جا که هستند تندرست، شاد و کامیاب باشند.

و به امید دیدارشون

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧
تگ ها :