مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

زندگی

سرمو میگیرم بین دستام. ذهنم در آن واحد به هزار جور مسئله فکر میکنه. سرنوشت ما چی میشه ؟

میخوایم به کجا برسیم ؟

وقتی دیگران در مورد تصمیماتی که میخوای برای زندگیت بگیری مهمتر از خودت میشن، این میشه که هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

ممکنه توو یه برهه از زمان، شدیدا چیزی رو بخوای، اما انقد سنگ جلو پات میندازن، انقد اما و اگر برات میارن، انقد شرط و شروط میذارن که دیگه زمان از دست میره. اهمیت چیزی که شدیدا میخواستیش برات کمرنگ میشه. مثل این میمونه که در 10 سالگی عروسکی رو خواسته باشی اما در 30 سالگی بهت داده باشنش. دیگه اون ذوق زدگی از داشتن عروسک بهت دست نمیده.

هر چی سن میره بالاتر تحمل غصه ها بیشتر میشه اما حجمشون هم به نسبت میره بالاتر. اگه یه نفر میزنه به سیم آخر واسه اینه که خارج از تحملش، غصه بارش کردن.

ادم اگه نخواد به اینجا ( سیم آخر ) برسه باید قبلش یه حرکت انقلابی بکنه و خودشو از مهلکه خلاص کنه.

من بلد نیستم و به اونایی که این کارو کردن و جسارتشو داشتن و دارن غبطه میخورم. میترسم دست به اینکار بزنم و انقلابم به شورش تبدیل بشه، اونوقت خر بیار و باقالی بار کن.

بعضی وقتا زندگی کردن از هر کاری توو دنیا سخت تر میشه.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳
تگ ها :