مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

داستان گمگشتگی

وقتی بچه بودین پیش اومده که گم بشین؟ یادتون هست که چطوری ؟ البته روایتهای مختلفی وجود داره اما یه کلیشه ای برای گم شدن بچه ها هست بدین شرح:

مادر خانواده دست بچه رو میگیره میبره بازار. از اونجایی که سعی میکنه برای یه خانواده مثلا 4 نفره به اندازه قوت یه قبیله خرید کنه دوتا دستاش پُر میشه، انقد که مجبور میشه چادرشو با دندونش نگه داره و به بچه هم امر میکنه که پرِ چادرمو بگیر گم و گور نشی. بچۀ حرف گوش کن هم به محض دیدن اولین اسباب بازی فروشی یا بقالی نمیتونه بر هوای نفسش غلبه کنه و دستشو رها میکنه. ول کردن چادر مادر همانو گم شدن نیز همان. اولش داغه و متوجه نمیشه بعد به محض اینکه متوجه میشه مادرش نیست اولین کاری که میکنه شروع میکنه به عر زدن. بعد همینطور راه میوفته تا به خیال خودش مادرشو پیدا کنه. هیچ بعید نیست که در همین حین از ترس به شلوارش گند بزنه. بعد از یه مدت گیج زدن اگه یادش داده باشن یه پلیس که ببینه میره با گریه بهش میگه عمو من گم شدم یا ممکنه یه خانوم مهربون به دادش برسه ( در بهترین حالت اینطوریه با بدترین حالت کاری نداریم چون ممکن قلب بعضیا با باطری کار بکنه ). و اما داستان من:

من یه بار توو سن پنج سالگی گم شدم، اما به خواست خودم.  یه روز به دوتا از دوستام که داشتیم توو کوچه بازی می کردیم گفتم بچه ها میاین با هم بریم گم بشیم؟ یه خورده هاج و واج نیگام کردن و قبول کردن اما به سر کوچه نرسیده جا زدن ( رفیق نیمه راه یعنی همین ). اما من رفتم بدون اینکه بترسم، گریه کنم و خودمو خیس کنم. خیلی سرخوش و بیخیال انقد از این کوچه به اون کوچه رفتم تا گم شدم. از اینجا به بعد خیلی مبهم یادم میاد که یه خانواده پیدام کردن و چون سر نهار بود بهم شامی کباب دادن و به مسجد محل سپردن که اگه کسی سراغمو گرفت بیان منو ببرن. وقتی پیدام کردن، موقع خداحافظی بهم یه شیشه کوچیک عطر از اون مشدیا دادن و من بدون اینکه از کاری که کردم خجالت زده یا ناراحت باشم به آغوش گرم خانواده برگشتم.

حالا شما اسمشو هر چی میخوای بذار، شجاعت، حماقت، ...

 

* اما یه حسی بهم میگه هنوز گمم. هنوز توو کوچه پس کوچه های اهواز حیرون و سرگردونم. هنوز دستی از قفا روی شونه ام نخورده که آی دختر کجایی این همه سال؟ شاید چون به خواست خودم گم شدم تا خودم نخوام پیدا نمیشم.

 اون موقع از گم شدنم راضی و سرخوش بودم، حالا از پیدا نشدنم شاکیم.  

به قول شاعر ( با اندکی اضافات ) خود گم کرده را تدبیر نیست.

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۸
تگ ها :