مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

آی قصه قصه قصه

هر آدمی یه قصه است

یه قصه با فراز و نشیبای زیاد.

یه جاهایی از این قصه خیلی غم انگیز میشه، طوریکه حتی اشک هم نمیتونه مرهم دردای آشکار و نهفته بشه.

یه جاهایی از این قصه پر از شور و نشاط میشه. پر از لبخند و جامهای لبریز و غنچه هایی که با عشق شکوفا میشن.

قصۀ آدما پر از امید و نا امیدی، مستی و هوشیاری، کفر و ایمان، عشق و نفرت، وصل و هجران، قصه آدما سرشار از بودن و نبودنِ.

هر آدمی دوست داره این قصه خونده بشه.

چه وقتی که سایۀ سیاه کفر رو سرش سنگینی میکنه، چه وقتی که نور ایمان تو دلش می درخشه؛

 چه وقتی بغضِ هجران نفس کشیدن رو براش سخت کرده، چه وقتی از وصال شیرین کامه؛

چه وقتی داره از مستی تلو تلو میخوره و تکیه گاه میخواد، چه وقتی که میدونه دنیا دست کیه؛

 چه وقتی به بن بست نا امیدی میرسه، چه وقتی امید، وعدۀ روزای خوش آینده بهش میده،

دوست داره یکی باشه که این کتاب قصه رو با تمام فصلاش درهم بخره. سوا نکنه. با خوندن فصلای گرم و شیرینش از ته دل بخنده و هلهله بکنه. بلند کِل بکشه تا همه آفاق بفهمن که اینجا یه نفر پر از سرمستیه.

دوست داره یکی باشه وقتی به فصلای سرد و تاریک میرسه کتابو نبنده و بندازه یه گوشه ای. بخونه، تا ته قصه رو بخونه، پا به پاش گریه کنه، دستشو بگیره، چشماش پر از موج نگرانی باشه.

وای از آن روز که این کتاب کنج یه کتابخونۀ تاریک فقط خاک بخوره و هیچ خریداری براش نباشه...

وای از اون روزی که کلاغ آخر قصه واقعا به خونه اش نرسه...

وای از اون روز...

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
تگ ها :