مریم سپید

بهاران چو گل از چمن بردمد / گل مریم از خاک من بردمد

حرفها دارم اما بزنم یا نزنم؟

سال پیش، تقریبا همین موقع ها بود که این وبلاگو راه انداختم که حرف بزنم. که وقتی درد دل میکنم یکی همدردی کنه. وقتی میگم امروز تولدمه یکی بیاد بگه تولدت مبارک. وقتی یه خاطره خنده دار تعریف میکنم یکی بیاد بگه بامزه بود. وقتی از یه درد مشترک صحبت میکنم یکی بیاد این درد مشترک رو فریاد کنه. وقتی از ارتفاعات عکس میذارم یکی لذت ببره و یا شاید ترغیب بشه که خودش هم بره. از وقتی این وبلاگ را افتاد تجارب زیادی هم بدست اومد، با آدمای متفاوتی آشنا شدم و یه دریچۀ نو به روم باز شد. اون موقع ها واقعا نیاز داشتم که بنویسم اما حالا نمیدونم چی شده! انقد اتفاقای جور واجور دور و برم افتاده که اگه بخوام در موردشون بنویسم بیست، سی تایی پست میشه.

فقط همین قدر بگم که دیگه مریم سابق نیستم. نسبت به خیلی چیزا که یه زمانی برام مهم بودن بی تفاوت شدم. خیلی چیزا رو که به سختی میپذیرفتم یا اصلا فکر میکردم نمیتونم بپذیرم، حالا در مقابلشون منفعل شدم. دیگه دلم نمیخواد واسه هیچکس درد دل کنم حتی برای مطمئن ترین آدم تو زندگیم، که بعد که بفهمم نتونسته حرف منو توو دلش نگه داره از این اخلاق امین نبودن خودمون سر درد بگیرم.

حال خودمو نمیفهمم. میدونم چی میخوام اما میترسم این غرور فروردینی کار دستم بده. میخوام خودم باشم و برای چیزی که میخوام مجبور به ادا و اطوار درآوردن نباشم.

دقیقا همون زمانی که من تصمیم می گیرم دیگه زندگی رو سخت نگیرم، اتفاقاتی میوفته که همه چیزو سخت میکنه. بهم حق بدین که بگم ای توو روحت زندگی، آخه من چه هیزم تری بهت فروختم که همچین میکنی!

خوب بگذریم از جفنگیات من، احوالتون چطوره؟

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤
تگ ها :