و تابستان دیگری از راه رسید

هر کدوم از مراحل زندگیِ ما آدما محاسن و معایب خودشو داره. به نظر میاد توافق جمعی در این مورد که کودکی بهترین دوران از عمر ماست وجود داره. فقط عیبش اینه که از این مرحله که گذر میکنی تازه اون وقته که درکش میکنی.

کودکی انقدر شیرینه که حتی یادآوریش در دوران بزرگسالی هم برای ما لذت بخشه.

مهمترین خصیصه این دوران اینه که بازی میکنی و یاد میگیری. از بازیهایی که خیلی دوسشون داشتم هفت سنگ، بالا بلندی، وسطی، دوچرخه سواری از همه رایج تر بودن. بعضی وقتا هم دستای همو می گرفتیم و یه دایره شکل درست میکردیم، میچرخیدیم و جینگیلی آلیسا یا دختره اینجا نشسته میخوندیم.

هیچوقت یادم نمیاد خاله بازی یا عروسک بازی کرده باشم. نه اینکه بدم بیاد اما نمیدونم چرا هیچوقت از این بازیا نکردم. کلا دوران بچگیم یه عروسک داشتم که بیچاره چه حال و روزی داشت. اما از بازی قایم باشک (موشک) واقعا بدم میومد.

تابستونا کارمون این بود که بادبادک درست کنیم و هر دفعه هم از یه روش برای سبک تر شدن و قشنگ تر شدن بادبادک استفاده میکردیم. بادبادک اوج میگرفت و قند توو دل ما آب میشد. ولی وقتایی که نخ پاره میشد و بادبادک گم میشد یا جایی می افتاد که قابل دسترسی نبود حتی گریه هم میکردیم. ولی باز دوباره یکی دیگه درست می کردیم.

یه سری بازیها بود که شاید مخصوص بودن. مثلا روی پشت بوم سنگر درست میکردیم و با تیرکمونهایی که خودمون درست کرده بودیم به هم شلیک میکردیم. که البته تلفات هم داشتیم. یادم میاد یه بار خورد گوشه چشم یکیمون. خدا خیلی رحم کرد.

یه نرده آهنی توو حیاط بود که بجای اینکه مثل آدم از روی نرده ها بیایم پایین از روی لبه نرده سُر میخوردیم. الان که فکر میکنم یادم میاد فاصله نرده تا دیوار خیلی کم بود. اگه یه خورده شتابمون بیشتر میشد با مخ میرفتیم توو دیوار.

یه ستون کنار نردۀ توو حیاط بود که زیر بالکن قرار داشت، میرفتیم روی بالاترین پله، از بین نرده ها رد میشدیم و ستون رو میگرفتیم، سُر میخوردیم پایین. ارتفاعش 3 متری میشد. درست مثل آتشنشانا. بعضی وقتا که آستین کوتاه می پوشیدیم بین دست و ستون اصطکاک بوجود میومد و سوختگی عارض میشد.

یادمه یه بار بابا میخواست حیاط رو سنگ کنه. وسط حیاط یه کُپه شن و ماسه ریخته بودن. میرفتیم روی پشت بوم و از از اون بالا پرت میشدیم روی شنا. موقع پرت شدن دلم هُرری میریخت پایین ولی از رو نمیرفتم که. هنوز هم بعضی وقتا خوابشو میبینم.

توو کوچه با گِل کاسه میساختیم و به سمت دیوار پرتاب میکردیم و از صدایی که تولید میشد لذت میبردیم.

از این کارای محیرالعقول زیاد انجام میدادیم. همیشه هم صدای مامان درمیومد و دعوامون میکرد ولی مگه حریف میشد. حالا مقایسه کنید بچه های این دوره زمونه چه بازیهایی که نمیکنن.

یاد تمام تابستونای دوران کودکی بخیر

* قالب جدید به خاطر هماهنگی با فصل جدید، تنوع دوستی من و اعلام بیزاری بعضیا از قبلی تغییر کرد.

 

 

 

 

 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متولد ماه مهر

وبلاگت نشون میده دختر خوش سلیقه ای هستی اما یک پیشنهاد دوستانه : بهتره از فونت های استاندارد استفاده کنی [لبخند] چیزی که شما میبینی لزوما چیزی نیس که بقیه میبینن ... چون ممکنه بقیه اونت فونت رو ننداشته باشن .[پلک]

روشنا

یادش بخیر اما آرزوی بادبادک درست حسابی به دل من موند چون اونایی که باید برام درست می کرد نبودند اما از بازی نگو همیشه سیاه و کبود هم بازی های دخترانه هم پسرونه[شیطان]

انوشیروان بهدین

هر قالبی می زنی بزن فقط تورو خدا فونت نوشته ها رو بزرگتر کن ، چشم من در اومد تا پست اخیر رو خوندم.

حنان

ایول مبارک قالب جدید. دیگه همه به ریزیه فونت گیر دادن.... ولی من اومده بودم یه چیزی بگما.... حواس نمیذارین واسه آدم که... ممممم منم بادبادک میخوام! بلدم نیستم درست کنم! البته همینجوری می تونم یه چیزی تخیلی درست کنم ولی تا حالا نکردم... قالبتم خوبیش اینه که روشنه دل آدم باز میشه... دیگه اینننننکههههههههه کووووووووووووووووووووه چی شد؟‌[نیشخند]

آرش

همه به فونتت گير دادن! من هم ميخاستم اينكارو بكنم دلم نيومد! تبريك مي گم خونه ي جديد رو! كودكي رو هم، فقط ميشه گقت يادش به خير! اگر سخت هم گذشت، شيرينه خاطراتش!

فریده

[خنده]ولی نمی دونم چرا من دوران بچگی ام یادم نمی یاد شاید م هنوز توشم

حنان

ای بابا... اشکال نداره حالا ایشالا این هفته هم گرفتاریه شما تموم میشه هم بقیه[چشمک] فونت همه پستای قبلیت خوبه. ولی دو تا پست آخرت ریزتر از بقیس.

زهرا

امسال تابستون گرمی بود این رئیس روسا هم خیلی در حق ما لطف داشتن خدا انشاالله برشون داره می دونی چی میگم مریم جو دیگه توضیح ندم اعصاب ندارم ....