این گروه قاصگدن

به روستای تیون که رسیدیم صدای تمام سگای ده رو درآوردیم. چنان خشمگنانه واق واق میکردند که انگار دزد گرفته باشن. فکر میکنم تمام اهالی ده رو بیدار کردیم، البته ما که نه، تقصیر خودشون بود که هر خونه ای یه سگ داشت. از روستای تیون، در دل تاریک شب با کمی تردید به راه افتادیم. باد سردی میوزید و تشخیص مسیر کمی سخت بود، از اینرو کمی نشستیم و صبحانه ای میل کردیم تا سپیده بزنه و مسیر مشخص بشه ولی چون داشتیم یخ میزدیم ترجیح دادیم زودتر حرکت کنیم. در مسیر حرکت یه جا برای کم کردن لباس ایستادیم و همینجا بود که ساعت عزیزمو از دست دادم. ساعتمو درآوردم، گذاشتم رو بادگیر که باد نبرش، دیگه یادم رفت برش دارم. کلا توو کوه هر وسیله ای که دستم  باشه و بذارمش زمین، باید قیدشو بزنم.

خلاصه ساعت 8:30 بعد از گذشتن از مسیری بسیار سرسبز و دیدنی و پر از لاله های واژگون به پناهگاه گل گل رسیدیم. 2 ساعت استراحت کردیم و از چشمه گل گل آب برداشتیم و به سمت جانپناه چال کبود حرکت کردیم. از اینجای مسیر شیبها تند میشدن و انرژی زیادی میطلبید. نزدیکای جانپناه چند گروه کوهنوردی، که از شهرهای مختلف اومده بودن رو هم دیدیم. ساعت 1:30 به جانپناه چالکبود رسیدیم. واقعا خسته و تخلیه بودیم. من که به سبب خوردن سوپ آماده ای که بچه ها آورده بودن و توو پناهگاه خورده بودیم اصلا حال خوبی نداشتم ولی با این حال، با 1 ساعت توقف در جانپناه و گذاشتن کوله ها حرکت کردیم. باز هم شیبهای تند و نفس گیر. به این یکی میگفتن گرده ماهی، که البته به نظر من گرده زرافه بیشتر بهش میومد، و سرانجام رسیدن به قله زیبای سنبران و نمای زیبایی از دریاچه گهر تمام خستگی رو از تنمون به در کرد. با یه توقف نیم ساعته به سمت پناهگاه گل گل بازگشتیم. همون سربالاییهای تند حالا به سرپایینی های سختی تبدیل شده بودن. جایی از مسیر برای راحتی حرکت، مسیر رو عوض کردیم که کار اشتباهی بود، چون تا کمر توو برف فرو میرفتیم در نتیجه تصمیم گرفتیم با تراورس به مسیر خودمون برگردیم، انتهای تراورس به علت شیب زیاد و از اونجا که نفر دوم بودم و هنوز پاکوبِ خوبی آماده نبود، پای من لیز خورد و نزدیک بود تا ته دره برم که سرگروه به دادم رسید. با هر سختی و خستگی که بود به پناهگاه رسیدیم. متاسفانه پناهگاه در شرایط مناسبی نبود و تمام پنجره هاش شکسته شده بود و درش از جا دراومده بود. پناهگاه کوچکی کنارش بود که به نظر میومد شرایط بهتری داره و راحت تر میشه گرمش کرد، که از قبل 2نفر اونجا رو تصرف کرده بودن، با کمی صحبت قرار شد ما هم به اونا ملحق بشیم. این شد که 8 نفری توو این اتاق کوچیک به سربردیم. شب، هوا طوفانی شد و از ساعت 3 سقف پناهگاه شروع به چکه کردن کرد. تا صبح همه خیس شدیم و ما که میخواستیم دست کم تا 8 بخوابیم ساعت 6 بیدار شدیم و به اون یکی پناهگاه رفتیم و متوجه شدیم 3 نفر کوهنورد که تا جانپناه چالکبود رفته بودن اما موفق به صعود نشده بودن، با سنگ چین کردن پنجره ها و چسبوندن گونی، شرایط پناهگاه رو قابل استفاده کردن و حسابی حسرت خوردیم چرا همونجا نموندیم. خلاصه اینکه بعد از صبحونه، بدون توقف به سمت پایین حرکت کردیم و ساعت 10 به روستای تیون رسیدیم. یکی از اعضای گروه با دو نفر کوهنورد اراکی که توو پناهگاه باهاشون آشنا شده بودیم از ما جدا شد و ما هم که واسه ساعت 10:30 شب بلیط قطار داشتیم ترجیح دادیم بلیطها رو پس بدیم و برای ساعت 12 بلیط اتوبوس گرفتیم. و بالاخره ساعت 6 در منزل بودیم.

حالا چرا قاصگدن؟ توو مسیر به بچه ها گفتم ما خیلی پوستمون کلفته که بعد از دشت لار، با اون همه خستگی پا شدیم اومدیم اشترانکوه. چطوره اسم گروهمون رو بذاریم پوست کلفتها؟ یکی از بچه ها گفت پس بهتره بذاریم کرگدن. باز یکی دیگه از بچه ها گفت یه اسمی بذاریم یه مقدار لطیف باشه، مثلا قاصدک. ما هم برای اینکه در مورد اسم گروه، نظر همه دخیل باشه، قرار شد اسم گروه رو بذاریم قاصگدن.

به امید صعودهای بیشتر

 

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
کاکاجنوبی

سفر خوش ،پس کو عکساش ، ای ول به گروه قاصگدن

علی

یادش بخیر.واقعا چقدر خوش گذشت