بنویسم یا ننویسم..

آخه یعنی چی که نمی آی بنویسی؟ یه وجب خاک رو وبلاگ نشسته، بیا یه دستی به سر و روش بکش. آخه چرا انقد تنبلی میکنی؟ من با تو چکار کنم؟

ببین، دیگه پر رو نشو. اینهمه مطلب واسه نوشتن داری. نمیدونم چی بنویسم، شد بهونه؟

تو از گنجشکا که با جیک جیک کردن یا از شمشادا که با جوونه زدن، اومدن بهار رو مژده میدادن کمتر بودی آخه؟ خوب یه مطلب در مورد نوروز و وعدۀ آخر سال و عیدی مینوشتی دختر خوب.

از سفری که به جنوب داشتی. تو مگه نرفتی خرمشهر، آبادان، اهواز و سربندر؟ رفتی یا نرفتی ؟ خوب از سفر میگفتی.

میگفتی مردم جنوب با همۀ صفا و صمیمیتی که دارن، با لبای خندون و لهجۀ قشنگی که دارن، چقدر دلشون خونه. مینوشتی که چقد توو این شهرا، مخصوصا آبادان و خرمشهر برای این راهیان نور تبلیغ رو در و دیوار هست و هزینه میشه و مثلا هدف زنده نگهداشتن ِ نام شهداست، غافل از اینکه مردم خوب این دیار از یه جدولبندی و آسفالت معمولی توو کوچه ها و خیابوناشون محرومن و یه نم بارون که میزنه باید توو گل دست و پا بزنن.

بگو این بچه های آبادان چقد خوشتیپن! قبلش بزن به تخته. به قول یه فروشنده ای اینا اگه 100 تومن پول داشته باشن، 90 تومنش خرج تیپشون میشه.

اصلا اینا همه به کنار. اینا هیچی، خانم مگه شما تولدتون نبود؟ میومدی آه و ناله میکردی که ای وای یه سال دیگه گذشت، نشد آنچه میباید میشد. میگفتی دوستات توو پارک ایرانشهر، قبل از دیدن تاتر آمدیم ، نبودید، رفتیم برات تولد گرفتن و هدیه های قشنگ گرفتی!

خانم جان شما که یه سفر هم به زنجان داشتی آخه. چرا انقد منو حرص میدی؟ خوب بنویس. نکنه سوادت نم کشیده؟

از غار کتله خور، از گنبد سلطانیه که بزرگترین گنبد خشتی دنیاست، از حمام سالار که شده سفره خونه

اصلا به من چه! میخوای بنویس میخوای ننویس. والا...

/ 4 نظر / 9 بازدید