اجازه آقا؟

آخ که هر چی این فصل بهار قشنگه اما خیلی خمودی و کسلی با خودش میاره

یکی در میون خمیازه و عطسه

اصلا متوجه گذر زمان نمیشم. نمیدونم این خوبه یا بد! صبح تا بعد از ظهر سر کار، رسیده نرسیده باید ساکمو بردارم برم باشگاه و بعد از اون برای دویدن برم پارک. تا بیام خونه ساعت 10 شده، شاممو میبلعم و ساعت 11 توو آسمون هفتم واسه خودم چرخ میزنم.

بعضی وقتا واقعا خسته میشم. چند شبی هست که از تشنگی و مزاحمت چنتا پشه از خواب بیدار میشم. خیلی وقته دلم یه خواب 8 ساعتۀ عمیق میخواد.

نمیدونم چرا دید و بازدید عید دیگه نمیخواد تموم بشه! از بد شانسی یا خوش شانسی من، همه سعی میکنن مهمونیشونو بذارن برای ظهر جمعه. حالا من هرچی بگم عزیزان من، روز جمعه رو من حساب نکنید، یا دست کم بذارید واسه جمعه شب که من بتونم توو محافل فامیلی ( هرچند با چشمان کاملا بسته ) شرکت کنم، به خرجشون نمیره که نمیره! بچه های فامیل بزرگ میشن، من فقط تعریفشو میشنوم. آخرین باری که کیمیا (  نوه خاله ام ) رو دیده بودم با کمک باباش، تاتی تاتی میکرد، توو عید که دیدمش هم حرف میزد و هم مثل کبک میدویید!

وقت نمیکنم تلویزیون ببینم. فقط یه اخبار مبهمی ( اونم نه اخبار دست اول ) از کشورای عربی بهم میرسه. بعد میام سر کار میبینم اطلاعیه زدن در راهپیمایی حمایت از مردم مظلوم کشورهای همسایه شرکت کنید! حافظه من احتمالا یه مقدار ضعیفه، اما همین کشورهای برادر و دوست اطرافمون نبودن که 8 سال، به کشور برادر و دوست، عراق ، کمکهای بی دریغ کردن تا ایرانی وجود نداشته باشه؟ احتمالا همینا که دوباره سرپا بشن محل.... اصلا ولش کن، به ما چه؟ بذار توو همون بی خبری بمونیم که انگار بهتره...

میدونم که قرار بود چنتا عکس از بینالود و جنگل ابر بذارم ولی شرمنده ام که نشد.

راستی یه سوال:

چرا هرچی سنگِ مال پای کارمندِ؟

/ 1 نظر / 6 بازدید